خانه / قران كريم / آموزگار فداکار

آموزگار فداکار

آموزگار فداکار

آن مطلب رو چند روز پیش در یک وبسایت و مرکز خبرهای جدید شاید هم وبلاگ دیدم خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم، در سال شمسی های قبل از آن فداکاری ها مخصوصاً در روستاها و همچنین منطقه ها و مناطق محروم زیاد دیدیم و همچنین شنیدیم آخریش هم مهر ماه همین امسال در یکی از روستاهای استان لرستان بود ولی باید توجه داشت آن موضوع مرتبط به سال شمسی ها پیش هست، عین متن رو اینجا قرار میدم…

ادهم مظفری یکی ازمعلمانی بود که زندگی را به زیبایی سرود . آن معلم دلسوز هنگام و زمانی که میبیند که یکی از دانش آموزانش چند روز مانده به تحویل سال شمسی در رود منزل و خانه ی کام روستای آلک کامیاران افتاده خود را به آب میزند .دانش آموزخود را نجات میدهد ولی باید توجه داشت خود جهت دائما با آبها همسفر میشود و همچنین چند روز بعد از آن هم جسم بیجانش را در چند روستای پایین تر از آب میگیرند .سالها از آن حادثه گذشت …

اتفاق در قسمتهای آخر سال شمسی ۱۳۷۶ و همچنین در چهارشنبه آخر سال شمسی رخ داد شعر زیر برگرفته از زبان دانش آموزی می باشد که نجات یافته :

شعر ماشاءالله فرمانی :

مونسم،آموزگارم،یاورم
روشنی قسمت و بخش تمام باورم
ای همه زیبایی و همچنین مهر و همچنین گذشت
روزهای با تو بودن زیرا و به درستی که گذشت؟!
دست های گرم تو کی سرد شد!
باغ سبز سینه ات کی زرد شد
مهربانی های تو رفته کجا؟
من چرا دیگر نمی بینم تو را؟!
همدمم حالا کجا داری مکان؟
من کجا گیرم زتو آخر نشان؟!
ادهمم حالا دبستانت کجاست
باغبانم ،باغ و همچنین بستانت کجاست
باز درس جانفشانی میدهی
تو زجای خود نشانی میدهی
هیچ می دانی که بی تو خسته ام
دل تنها و فقط بر خاطراتت بسته ام
هیچ می دانی امیدم مرده می باشد
طاقتم را آب با خود برده می باشد
هیچ می دانی پریشان گشته ام
در خودم صد بار ویران گشته ام
درد دوری شانه هایم کرده خم
منزل و خانه ی قلبم شده مأوای غم
هیچ می دانی که در آن هم روز تار
بی تو من تا کی کشیدم انتظار!
بی تو من تا کی شکستم پیش رود
بی تو من تا کی نشستم پیش رود
تا که باز آیی بگویم حال خود
غصه ها و همچنین تلخی احوال خود
تا که باز آیی بگویم نازنین
من کمک می خواستم تنها همین
چونکه افتادم میان آب رود
زیرا و به درستی که نبردم از تقلا هیچ سود
زیرا و به درستی که نبود آن هم سو کسی غیر از تو
مهربان و همچنین مونس و همچنین درد آشنا
من ندانستم که حرفم نابجاست
رود (کام) روستا هم بیوفاست
من ندانستم مرا بینی به آب
می دهی از کف تمام صبر وتاب
میزنی خود را به سیلاب و همچنین خطر
می شوی با آب دریا همسفر
من ندانستم که بی من می روی
در میان آب ها گم می شوی
من ندانستم که تنها می شوم
در غم تو ناشکیبا می شوم
ور نه می ماندم در آنجا بی صدا
تا نیایی تو میان آب ها
ادهمم حالا زتو شرمنده ام
بی تو اینجا یک گل پژمرده ام
مانده ام در حسرت دیدار تو
در عجب هستم! از آن هم ایثار تو
باز می خواهم تورا قدر جهان
دوستت دارم به قدر آسمان
نوگل عمرت در صورتی که چیدم ببخش
کودکی بودم نفهمیدم ببخش
تاابد یادت برایم زنده می باشد
سینه ام از عشق تو آکنده می باشد

و همچنین جواب شعر از زبان شادروان ادهم مظفری که توسط آقای امجد ویسی ساکن
سنندج به شرح زیرسروده شده می باشد :

دانش آموز عزیزم، خوب من.. همنشین دیده ی مرطوب من
گفته بودی بعد من شرمنده یی… نیست بر لبهای سرخت جذاب و جالب و خنده یی!
گفته بودی که مقصر رود بود… گفته بودی رفتن من زود بود!
گفته بودی که نفهمیدم ببخش… گر گل عمر تو را چیدم ببخش !
واژه هایت خاکی و همچنین افتاده اند… مثل چشمان قشنگت ساده اند
نه عزیز من مقصر کس نبود… دست ایزد آب را بر من گشود
زیرا و به درستی که بُو همچنینَدتقدیر آن ، تقصیر کیست… رودخانه یک بهانه بیش نیست
گوئیا تنها همین دیروز بود …دست رود “کام” چشمت را ربود
سال شمسی نو آرام از ره میرسید… باد تصویر بهاری میکشید
تا که خود آوای بلبل میشکفت… پنجره تا جذاب و جالب و خنده ی گل میشکفت
ناگهان تصویر تو در مه نشست… و همچنین سکوت دشت را در هم شکست
چشمهای بسته ات در آب بود… دستهای خسته ات بیتاب بود
از شکوه آب پر عمق و همچنین درست… گرچه میترسیدم از روز نخست
لیک در آن هم لحظه ی ترس و همچنین شگفت… آب رنگ غیره ای برخود گرفت
اشکهای من فواره میکشید… هر دوپایم بی اجازه میدوید
آنقدر آن هم لحظه دل بیتاب بود …گوئیا تخته سیاهم آب بود
ناگهان دستان من فریاد زد …برشکوه آبها بیداد زد
تا مبادا بشکند از دوریت… قلب سرخ چارشنبه سوریت
تا مبادا دستهایت تر می شود …شمعدانیهایتان پرپر می شود
هیچ از کارم پشیمان نیستم… زیرا و به درستی که که من با سربلندی زیستم
زیرا و به درستی که معلم یعنی آن عشق و همچنین وفا… یعنی دلسوزی او بی انتها
گرچه اکنون تو نمیبینی مرا… لیک هرگز نیستید از من جدا
روز و همچنین شب من خسته ،آهسته،مدام …می نشینم در کنار رود “کام “
تا مبادا “کام” سینه گسترد… دانش آموزی به کام خود برد
گرزمانی خسته افتادم زمین …به دبستان چشم میدوزم همین
تاحیاط مدرسه تان میدوم… با تو مشغول بازی میشوم
با قدمهای بدون ردپا… می نشینم در بغل دست تو
چشم میدوزم به چشم سبزتان… به نگاه ساکت و همچنین پر رمزتان
به کلاس درستان تا میرسم… دستهایم را به تخته میکشم
گوئیا تخته ،هنوزم آشناست… حرفها دارد اگرچه بیصداست
میشناسد ردپایم را هنوز …مینوازد دستهایم را هنوز
مدرسه ، تخته سیا ، یادش بخیر …رودخانه ، روستا، یادش بخیر
گوئیا انشاست آن زنگ تو… باز هم آن زنگ دلتنگ تو
باز موضوع تو امروز چیست ؟!… سوژه ی اصلی انشای تو کیست ؟
دفتر انشای خود را باز کن… باز با احساس خود آغاز کن
باز هم بنویس بابا آب داد… رفت ولی باید توجه داشت هدیه ای نایاب داد
هدیه ای که دیگر اسمش زندگی ست… دیگر اسمش ماندن و همچنین پایندگی ست
منبع
برترین در مورد قرآن کریم: آموزگار فداکار

مطلب پیشنهادی

نمودار درختی سوره های قرآن کریم (تفسیر ساختاری) سوره صف تا طلاق

نمودار درختی سوره های قرآن کریم (تفسیر ساختاری) سوره صف تا طلاق سلام شیوه جدیدی …