خانه / شهدا و دفاع مقدس / از بیم تا هیم … به یاد شهدای بدر و خیبر …

از بیم تا هیم … به یاد شهدای بدر و خیبر …

از بیم تا هیم … به یاد شهدای بدر و همچنین خیبر …

%D8%A7%D8%B2 %D8%A8%DB%8C%D9%85 %D8%AA%D8%A7 %D9%87%DB%8C%D9%85 از بیم تا هیم ... به یاد شهدای بدر و خیبر ...

کلمه‌ی «ب» باکری آرام آرام قدم برداشت و همچنین به «ه» همت چسبید . افلاک گفتند :
«بَه… بَه…» . در زیر باتلاق ، شرح روزگار می‌نوشتم . من نیز از «بیم» ، به
«هیم» ، به آرامشی ابدی رسیده بودم . همراه با افلاک تکرار می‌کردم : «به
به… به به» و همچنین می‌شنیدم که خداوند تبارک و تعالی باز تکرار می‌کند : « فتبارک الله احسن
الخالقین » .

%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87 %D8%AF%D8%B1 %D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87 %D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8 از بیم تا هیم ... به یاد شهدای بدر و خیبر ...

در باتلاقی فرو رفته بودم و همچنین هیچ امیدی به زنده ماندن نداشتم. آخرین لحظات عمرم را تصور می‌کردم و همچنین با هر صلواتی که می‌فرستادم، اندکی فرو می‌رفتم. یاد دوران نوجوانی‌ام افتادم. دائما تصور می‌کردم که مکان و همچنین زمان مرگم چگونه خواهد بود؟ حالا که در باتلاق قرار بود جان دهم، مکانش برایم مشخص شد ولی باید توجه داشت زمانش… . خودم را به خداوند تبارک و تعالی سپردم و همچنین از او خواستم مرا در آرامش کامل قبول کند.
    گاهی از ذهنم می‌گذشت که یکی از اشخاص دشمن بیاید و همچنین تیر خلاصی بر وسط پیشانی‌ام خالی کند. هر چه فکر می‌کردم، در آنی مردن بهتر از خفگی چند دقیقه‌ای در گل و همچنین لای به نظرم می‌آمد. خاطراتی از بچه‌ها از جلوی چشمانم گذر می‌کرد. آنان از لحظاتی می‌گفتند که همرزمان‌شان در باتلاق گیر کرده بودند و همچنین آنها بعضی را نجات داده و همچنین بقیه را… . بالاخره دستان سرنوشت مرا درون باتلاق انداخت که جسدم هرگز بازنگردد و همچنین به عنوان مفقود الاثر باقی بمانم. کم کم که گلویم به لبه‌ی باتلاق نزدیک می‌شد، با جسمم خداحافظی کردم. به‌ام گفته بودند: «هنگام و زمانی که در باتلاق افتادی، زیاد دست و همچنین پا نزن، چرا که اکثرا و بیشتر فرو می‌روی.»
   دست روی دلم گذاشتم. گفتم: «دل جان، از هر گونه ترش و همچنین شیرین درونت ریختم. گاهی نیز تلخی‌ها را اندورن تو اندوختم. ولی باید توجه داشت هرگز چیزی نگفتی. می‌دانم چندروزی می باشد که نه آبی به تو دادم و همچنین نه غذایی، ولی باید توجه داشت همه تشنه و همچنین گرسنه بودند.» دستم به پاهایم نمی‌رسید. به گل‌ و همچنین لای نگاهی انداخته و همچنین پاهایم را تصور کردم، گفتم: «خسته‌اید… دیگر تا به ابد استراحت خواهید کرد»
   با مغز، ذهن، جسم و همچنین هر آنچه داشتم وداع کردم. لبم آستانه‌ی لیوانِ پُر از گِلِ باتلاق را بوسید. چشمانم را بستم تا آرام آرام فرو روم. در ذهنم چهره‌ی عزرائیل را تصور می‌کردم که چه شکلی خواهد بود؟ جانم را چگونه خواهد ستاند؟ صدای قلبم را می‌شنیدم. از هراس ایستادن، خود را به آب و همچنین آتش می‌زد تا از کار نیفتد. جهت لحظه‌ای چهره‌ی مادرم مقابل چشمانم آمد. بعد از او پدرم. خواهرانم و همچنین بعد از آنان… برادرم. دیگر چشمانم هم وارد گود شده بودند و همچنین حالا بایستی و حتما با آن غولِ نیمه جامد دست و همچنین پنجه نرم می‌کردم.
   اسفند ماه بود؛ ولی باید توجه داشت هوا گرم و همچنین مرطوب. یک سال شمسی پیش، موشک با همتی بلند سر رزمنده‌ای را جهت خداوند تبارک و تعالی برد. تصور می‌کردم جهت رسیدن به خداوند تبارک و تعالی، آن هم موشک بایستی و حتما با سرعتی مافوق نور به خداوند تبارک و تعالی رسیده باشد. سهم من از عملیات‌های گوناگون، رسیدن به بدر بود. یک سالی از عملیات خیبر قبل و همچنین جهت پس زدن دشمن، بایستی و حتما عملیات می‌کردیم. خیلی دلم می‌خواست خیبری باشم، ولی باید توجه داشت… خواست خداوند تبارک و تعالی بود که بدری شوم.
  مهدی باکری دستش را روی دستان ابراهیم همت گذاشته بود. اتصال آنان به هم، منوط به تکه نخی از الیاف نورانی بود. یک سال شمسی پیش در آن هم سو صدای «یا رسول‌الله» می‌آمد و همچنین امسال در آن سو ندای « یاالله، یاالله، یاالله و همچنین قاتلوهم حتی لاتکون فتنه، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا» می‌پیچید. همت دستان باکری را محکم‌تر گرفت. لبخندی بر روی لبان آنان نقش بست. همت از جا برخاست تا برود. باکری گفت: «برادر… به کجا؟» همت نگاهی به آسمان انداخت و همچنین پاسخ داد: «یک سال شمسی منتظرت می‌مانم» مهدی با خود به فکر فرو رفت و همچنین زیر لب زمزمه کرد: «یک ساااااااال؟! (اندکی مکث کرد و همچنین ادامه داد)یک سال شمسی! گاهی مقدار و اندازه‌ی یک عمر و همچنین گاهی به مقدار و اندازه‌ی یک ثانیه می‌ماند.»
   کلمه‌ی «ب» باکری آرام آرام قدم برداشت و همچنین به «ه» همت چسبید. افلاک گفتند: «بَه… بَه…». در زیر باتلاق، شرح روزگار می‌نوشتم. من نیز از «بیم»، به «هیم»، به آرامشی ابدی رسیده بودم. همراه با افلاک تکرار می‌کردم: «به به… به به» و همچنین می‌شنیدم که خداوند تبارک و تعالی باز تکرار می‌کند: « فتبارک الله احسن الخالقین».
   یاد سومین روز از اسفند ماه سال شمسی ۱۳۶۲ افتادم. ساعت ۲۱:۳۰، هنگام و زمانی که خیبری‌ها به سوی دشمن قدم برداشتند. تک تک بچه‌ها را می‌دیدم. در دل شب بی‌هیچ هراسی پیش روی می‌کردند تا درس خوبی به بعثی‌ها بدهند و همچنین آنان را ادب کنند.
    از ذهنم خاطره‌ی روز بیستم اسفند ماه سال شمسی ۱۳۶۳ گذشت. ساعت ۲۳، هنگامی که بدری‌ها پیشروی کردند و همچنین دشمن با چنگ و همچنین دندان می‌کوشید تا آنان را پس زند. ولی باید توجه داشت رزمندگان با دل و همچنین جرأت و همچنین امید به خداوند تبارک و تعالی، تک و همچنین پاتک عراقی‌ها را پاسخ می‌دادند.
    آر پی جی ، تن رزمنده‌ای را نیز با شتابی فراتر از صوت سوی خداوند تبارک و تعالی برد. او در آنجا دیگر برادران خود را که همچنین و علاوه بر روح، جسمشان را نیز به اذن خداوند تبارک و تعالی برده بودند، ملاقات کرد.
    باتلاق، دیگر باتلاق نبود! بلکه به گلستانی تغییر پیدا کردن شده بود که مرا در پیچش گل‌هایش می‌خنداند. یاد بچه‌ها افتادم که زیرا و به درستی که رودی خروشان به سوی دشمن می‌تاختند تا خاک وطن از هر آسیبی در امان باشد.
    همچنان شرح روزگار می‌نوشتم. با خیالم سفر می‌کردم تا آن هم سوی کرانه‌ی نور و همچنین در رویا فرو می‌رفتم. جسمم هنوز هم در باتلاق آرمیده و همچنین اینک در انتظار نشسته‌ام. در خیبر و همچنین بدر، لشگریان ۳۱ عاشورا را در کنار دیگر رزمندگان می‌بینم. با گذشت سال شمسی‌های زیاد از آن هم روزها، آن رود اینک به اقیانوس بی‌کرانی تغییر پیدا کردن شده جهت دفاع !

محمدحسین حسین‌پور

طبقه بندی:
فرماندهان شهید
، 
بـرگـی از خـاطـرات
، 

منبع
شهدای۸ سال شمسی دفاع مقدس : از بیم تا هیم … به یاد شهدای بدر و همچنین خیبر …

مطلب پیشنهادی

خاطرات همسران شهدا دفاع مقدس کامل کننده این دفاع است

خاطرات همسران شهدا دفاع مقدس کامل کننده این دفاع است آیین رونمایی از کتاب «گلستان …