خانه / مقالات / داستان کوتاه

داستان کوتاه

A boy and a girl were playing together. The boy had a collection of marbles. The girl had some sweets with her. The boy told the girl that he will give her all his marbles in exchange for her sweets. The girl agreed. The boy kept the biggest and the most beautiful marble aside and gave the rest to the girl. The girl gave him all her sweets as she had promised. That night, the girl slept peacefully. But the boy couldn’t sleep as he kept wondering if the girl had hidden some sweets from him the way he had hidden his best marble.

Moral of the story

If you don’t give your hundred percent in a relationship, you will always keep doubting if the other person has given his/her hundred percent. This is Applicable for any Relationship like love , friendship, employer – employee relationship etc.
Give your 100% to everything you do and sleep peacefully

thumb 45857 6 index داستان کوتاه
سفارش ترجمه
پسر و دختر کوچکی با بازی می‌کردند. پسر چند تا تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت: من تمام تیله‌هایم را به تو می‌دهم تو تمام شیرینی‌هایت را به من بده.

دختر کوچولو قبول کرد. پسر بزرگترین قشنگ ترین تیله‌اش را مخفیانه برداشت و بقیه را به دختر کوچولو داد. ولی دختر کوچولو همان جوری که قول داده بود تمام شیرینی‌هایش را به پسرک داد. همان شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی‌توانست بخوابد چون به این فکر می‌کرد که همان گونه ی که خودش بهترین تیله‌اش را پنهان کرده بود ممکن است دختر کوچولو هم مثل او خرده از شیرینی‌هایش را پنهان کرده تمام شیرینی‌ها را به او نداده باشد.

نتیجه اخلاقی:

اگر در رابطه تان صد در صد صادق نباشید همواره در شک و تردید به سر خواهید برد که آیا دیگران صد در صد با شما صادق بوده اند. این در مورد هر ارتباطی صدق می نماید دررابطه عشق ، دوستی ، رابطه کارمند کارفرما و….

در مورد آنچه که انجام میدهی صد در صد صداقت داشته باش با آرامش بخواب. (ﻋﺬﺍﺏ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺎﻝ ﻛﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻧﯿﺴﺖ… ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﺎﻝ ﻛﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﺍﺳﺖ…)

ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ ﮐﻮﺋﯿﻠﻮ

lliams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes
It was winter, and the weather was very cold. The children’s mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats
Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, ‘Whose gloves are these?’, but no one answered
Then she looked at Dick. ‘Haven’t you got blue gloves, Dick?’ she asked him
‘Yes, miss,’ he answered, ‘but those can’t be mine. I’ve lost mine’

خانم ویلیامز یک معلم بود، و سی کودک در کلاسش بودند. آن/ها بچه/های بهتر ی بودند، و خانم ویلیامز همه/ی آن/ها را رفیق داشت، اما آن ها اکثرا ها ی را گم می کردند.
زمستان بود، و هوا خیلی سرد بود. مادر بچه ها همیشه آنها را با کت گرم کلاه و دستکش به مدرسه می فرستادند. بچه ها صبح داخل کلاس می آمدند و کت، کلاه و دستکش هایشان در می آوردند. آن ها کت کلاهشان را روی چوب لباس ی که بر روی دیوار بود می/گذاشتند، و دستکش ها را نیز در جیب کتشان می ذاشتند.
سه شنبه قدیم زمان غروب خانم ویلیامز یک جفت دستکش کوچک آبی بر روی زمین پیدا کرد، صبح روز بعد به بچه ها گفت، این دستکش چه کسی است؟ اما کسی جوابی نداد.
در آن به دیک نگاه کرد و از او پرسید. دیک، دستکش های تو آبی نیستند؟
او جواب داد. بله، خانم اما این ها نمی تونند جهت من باشند. چون من جهت خودمو گم کردم.

مطلب پیشنهادی

چگونه تکنولوژی در دوره رکود به کمک بازار املاک ایران آمد

چگونه تکنولوژی در دوره رکود به کمک بازار املاک ایران آمد همان‌طور که بار‌ها در …