خانه / كليپ و مستند / کرامات فوق العاده شهید زنگی آبادی

کرامات فوق العاده شهید زنگی آبادی

کرامات فوق العاده شهید زنگی آبادی

|کرامات فوق العاده شهید زنگی آبادی از آخرالزمان|

 grey کرامات فوق العاده شهید زنگی آبادی

حکایت حاج آقای انجوی نژاد از حاج یونس زنگی آبادی
کرامات فوق العاده آن شهید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کرامات و همچنین عجایبی از شهید یونس زنگی آبادی

 

 

 

 

 

 

«یونس زنگی آبادی» سال شمسی ۱۳۴۰خورشیدی در خانواده ای مستضعف و همچنین متدین در روستای« زنگی آباد»در «کرمان »به دنیا آمد .پدرش «ملاحسین» مردی مومن و همچنین عاشق اهل بیت بود .هنگام و زمانی که در سن هفتاد و همچنین پنج سالگی از دنیا رفت یونس دوازده سال شمسی اکثرا و بیشتر نداشت .بعد از پدر ؛مادر خانواده با سختی و همچنین مشقت جهت تامین معاش زندگی همت کرد .

 

 

 

 

 

 

باپیروزی انقلاب اسلامی به کردستان رفت و همچنین در سال۱۳۶۰ لباس سبز پاسداری را رسمابه تن کرد .

 

 

 

 

 

 

خاک شلمچه و همچنین عملیات کربلای پنج باشکوه ترین فراز زندگی سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی بود .حماسه شور انگیز حاج یونس در آن عملیات ؛نام زیبای او را جهت دائما در کنار نام مردان پهناور و بزرگ آن سرزمین جاودانه کرد .از یونس دو فرزند به نام های مصطفی و همچنین فاطمه به یادگار مانده می باشد .

 

 

 

 

 

 

وصیت نامه

 

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

 

 

علی(ع): (بالاترین مرگها شهادت می باشد)

 

 

 

 

 

 

ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص. (قرآن کریم)

 

 

 

 

 

 

(همانا خداوند تبارک و تعالی دوست می دارد افرادی را که در راه او صف زده، گویا ایشانند بنیانی ساخته شده )

 

 

 

 

 

 

با سلام بر امام و پیشوا زمان(عج) ، رهبر انقلاب ، رزمندگان ، شهداء و همچنین تو ملت شهید پرور؛

 

 

 

 

 

 

هر بار که عملیاتی می می شود چندین فرد یا شخص از یاران امام و پیشوا از جمع رزمندگان به سوی معشوق رهسپار میشوند و همچنین دعایشان که اول پیروزی بر دشمن و همچنین بعد شهادت می باشد مستجاب می می شود. دعای ما نیز آن می باشد و همچنین حال نمیدانم که در آن عملیاتهای آخرین آیا خداوند رحمان دعای آن عبد ذلیل را مستجاب می کند یا نه.  .  . .  .

 

 

 

 

 

 

پیشامد جدید ای که هست آن می باشد که آن بدن جهت روح انسان قفس می باشد و همچنین روح ملکوتی انسان در آن هم زندانیست و همچنین آن بدن می باشد و همچنین دست ماست که چگونه آنرا بکار ببریم، آیا او را در راه صاحبش تعلیم دهیم و همچنین یا دشمنش که هوای نفس و همچنین شیطان می باشد و همچنین بعد از تعلیم با مردن و مرگ می باشد که قفل آن قفس شکسته شده و همچنین روح انسان پرواز می کند، به سوی رب و همچنین حال مانده می باشد برداشت بذری که در آن دنیا کاشته ایم، خوب کاشته ایم که موقع برداشت خوب برداشت کنیم و همچنین یا بد کاشته ایم که مطابقش برداشت کنیم. میخواستم سخنی هم با ملت داشته باشم ولی باید توجه داشت می بینم که فهم ملت بالاتر از سخنان من می باشد و همچنین بالاتر از صحبتهایی که من می کنم ولی بخاطر یادآوری چند کلمه ای میگویم همانطور که دیگر شهدای عزیز ما در وصیتنامه های خود ذکر کرده اند و همچنین همانگونه که تو به آن هم عمل می کنید آن می باشد که مواظب منافقین داخلی باشید و همچنین نگذارید آنها پا روی خون شهدای ما بگذارند و همچنین ثمره خون شهدای ما را پایمال کنند و همچنین همانگونه که تا به حال ثابت قدم بوده اید از آن به بعد نیز پا در رکاب باشید. عرضی هم با خانواده دارم و همچنین آن می باشد که خوشحال باشید، توانستید هدیه ای یا بهتر می باشد بگویم امانتی که خداوند تبارک و تعالی بدست تو داده می باشد توانستید به نحو احسن تربیت کرده و همچنین به راه خداوند تبارک و تعالی رهسپار کنید و همچنین امانت او را پس دهید. . . . . .

 

 

 

 

 

 

وصیت نامه دیگر

 

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

 

 

آنانکه در راه کشته شده اند مرده نپندارید بلکه آنان زنده اند و همچنین در نزد خدایشان روزی می خورند. عمران آیه ۱۶۹

 

 

 

 

 

 

در صورتی که با کشتن من اسلام باقی می ماند پس ای شمشیرها مرا فرا گیرید. (امام و پیشوا حسین علیه السلام)

 

 

 

 

 

 

بنده حقیر آن سعادت پهناور و بزرگ را در وجود نمی دیدم ولی هنگام و زمانی که به مهربانی و همچنین بخشندگی خداوند می نگرم، امیدوار می شوم. امیدوارم که خداوند ما را در زمره شهداء قرار دهد. زیرا و به درستی که وقت ندارم و همچنین همه دوستان تجهیزات بسته اند و همچنین آماده رزم با صدام جنایتکار خواهند بود لذا چند جمله ای به عنوان وصیت نامه جهت خانواده ام می نویسم. اول کلمه ام آن می باشد که ان شاء ا… مرا می بخشند و همچنین مرا حلال می کنید، ای مادر مهربان  .  .  .  .

 

 

 

 

 

 

از عیال می خواهم که مرا ببخشد در صورتی که حرف بدی از من شنیده و همچنین کار بدی از من دیده مرا حلال کند و همچنین یک خواهش از ایشان دارم که پسرمان(مصطفی) را همچون مادر قاسم بن الحسن (پهناور و بزرگ، تربیت، با ادب و همچنین با سواد سازد) و همچنین در زمان مستلزم و نیاز او را جهت مبارزه با دشمنان اسلام بفرستید.

 

 

 

 

 

 

از پدر و همچنین مادر عیال و همچنین برادرم و همچنین خواهرم می خواهم که مرا حلال کنند و همچنین در صورتی که خطایی، بی آدبی یا اشتباهی از من دیده اند مرا حلال کنند.  . .  .  .  .

 

 

 

 

 

 

در حقوقی که برایم می گیرند وامهای مرا بپردازید و همچنین بدهکاریهای من به شرح زیر می باشد.

 

 

 

 

 

 

۱- هفتصد تومان نذر مادر سید مهدی کردم که مادر شفا پیدا کنند آن هم را بپردازید.

 

 

 

 

 

 

۲- (۱۲۰۰) هزار و همچنین دویست تومان پول بیت المال از من می خواهد آن هم را بپردازید.

 

 

 

 

 

 

۳- یک عدد اسلحه کلاشینکف و همچنین یک عدد اسلحه کمری دارم در صورت شهادت تحویل برادر آقای حاج قاسم سلیمانی بدهید.

 

 

 

 

 

 

۴- در صورتی که پول یا بودجه ای پیدا کردید به مقدار و اندازه ۳ ماه نماز قضا به مقدار و اندازه ۱۵ روز روزه قضا برایم بخرید. دیگر بدهکاریها را که خودتان بهتر می شناسید.

 

 

 

 

 

 

والسلام برادر حقیر تو یونس زنگی آبادی شب عملیات ساعت ۹ شب

 

 

 

 

 

 

زنگی آبادی به روایت شوهر یا همسر خود

 

 

 

 

 

 

پسر عمویم یکی از خواستگاران من بود که حتی چیزی هم به عنوان نشان آورده بودند و همچنین در منزل و خانه ما گذاشته بودند .من هم از آن هم روز اول بنای مخا لفت گذاشتم .دائما هنگام و زمانی که بحث ازدواج پیش می آمد ،گریه می کردم .هنگام و زمانی که آنها به منزل و خانه مان می آمدند ،به اتاق نمی رفتم و همچنین به راههای گوناگون ،مخالفت خود را نشان می دادم .کار به جایی رسید که اثاثیه را که آورده بودند ،پس فرستادیم .

 

 

 

 

 

 

حاج یونس تا آن هم موقع هیچ چیز نگفته بود .بعد از آنکه ما آنها را پس فرستادیم ،یک روز پسر عمویم را که سوار چرخش کرده و همچنین در راه از او پرسیده بود :  دختر عمویت را می خواهی ؟

 

 

 

 

 

 

او گفته بود :من دیگر او را نمی خواهم .آنها اثاث ما را پس دادند .آن هم جا ،حاج یونس به او گفته بود :

 

 

 

 

 

 

– بعد از آن به بعد ،دیگر اسم دختر خاله ام را جایی نبر !من خودم او را می خواهم .

 

 

 

 

 

 

شب هم آمده بود به مادرش گفته بود که من می خواهم تنهایی به منزل و خانه خاله بروم .آن هم شب هم که آمد ،یک قرآن و همچنین یک مفاتیح آورد .قبلا هم که رساله امام و پیشوا را آورده بود .هنگام و زمانی که نشست .گفت :در صورتی که خواستید قرآن بخوانید ،آن را که خطش درشت می باشد ،برایتان گرفته ام .آن مفاتیح هم ،همه دعا ها مثل زیارت عاشورا و همچنین دعای کمیل و همچنین..را دارد.

 

 

 

 

 

 

خواستگاری

 

 

 

 

 

 

وقت رفتن هم به مادرم گفته بود :تا دم در بیا ،یک عرضی دارم .جلوی در به پدرم گفته بود :

 

 

 

 

 

 

و همچنین پدرم در جواب گفته بود :  از تو بهتر کی ؟ من حرفی ندارم. کور از خداوند تبارک و تعالی چی می خواهد؟ دو تا چشم بینا !من از خداوند تبارک و تعالی کسی مثل تو را می خواستم .

 

 

 

 

 

 

بعد که به منزل و خانه رفته بود ،به مادرش هم نگفته بود که من رفته ام و همچنین از دختر خاله ام خواستگاری کرده ام .

 

 

 

 

 

 

فردای آن هم شب مادرم به خاله ام گفت که دیشب یونس آمده بود ،یک قرآن و همچنین مفاتیح آورده بود .بعد هم از پدر طاهره خواستگاری کرده و همچنین گفته بود :من می خواهم خودم با طاهره صحبت کنم و همچنین شرایطم را بگویم

 

 

 

 

 

 

روزی حاج یونس به منزل و خانه مان آمد .یک بر گه بلند با لا نوشته بود .پشت و همچنین روی برگه پر از نوشته بود .آمد کنار مادرم نشست و همچنین گفت :خاله ،می می شود چند دقیقه از اتاق بیرو بروی و همچنین من شرایطم را جهت طاهره بخوانم .ببینم که با آن شرایط حاضر می باشد زن من بشود یا نه ؟مادرم از اتاق بیرون رفت و همچنین ما رو به روی هم نشستیم .

 

 

 

 

 

 

او بسم الله گفت و همچنین شروع کرد و همچنین شرایطش را خواند .اولین شرطش آن بود که :

 

 

 

 

 

 

– من یک پاسدارم .الان هم عضو لشکر هستم .ممکن می باشد بروم جبهه ،دست یا پایم قطع می شود .ممکن می باشد قطع نخاع شوم .شاید هم اصلا بر نگردم .تو حاضری با من ازدواج کنی ؟ تو حاضر هستی با مادر من بسازی .مادر هم خیلی می خواهد که تو با من ازدواج کنی .او تو را مثل دختر خودش قبول دارد ؛ولی باید توجه داشت بدان ؛تو که با من ازدواج می کنی، زن من نیستی زن مادرم هستی .زیرا و به درستی که در صورتی که من رفتم بر نگشتم و همچنین یا دست و همچنین پام قطع شد ،تو بایستی و حتما بتوانی با آن شرایط بسازی آیا اینها را قبول داری ؟

 

 

 

 

 

 

من هم گفتم :من قبول دارم .من، من مادر تو را از مادر خودم اکثرا و بیشتر دوست دارم .

 

 

 

 

 

 

حاج یونس ادامه داد :یکی دیگر از شرایط من آن می باشد که در صورتی که ازدواج کردیم و همچنین جنگ شروع شد ،یا در منطقه ای ماموریت به من دادند و همچنین من هم خواستم تو را ببرم ،تو بایستی و حتما همراه من بیایی .آیا آن شرایط را قبول می کنی ؟

 

 

 

 

 

 

من هم به خاطر آنکه حاج یونس را از صمیم قلب دوست داشتم ،همه شرایطش را قبول کردم .یک به یک همه شرایطش را خواند و همچنین من هم تک تک آنها را قبول کردم .

 

 

 

 

 

 

او کاغذ را نگه داشت تا آن که شب عقد کنان فرا رسید .یکی از شرایط حاج یونس آن بود که دلم می خواهد مراسم عقد را در مسجد بر گزار کنیم .

 

 

 

 

 

 

گفتم : من حرفی ندارم .ببینیم آنهای دیگر چه می نامند .

 

 

 

 

 

 

گفت : آنهای دیگر هر چه خواستند، می نامند .اصل کار ،توافق خودمان می باشد .

 

 

 

 

 

 

رسم می باشد که جهت خرید ، بعضی ها با آدم می آیند ؛ولی باید توجه داشت حاج یونس حساس بود . به مادرم گفته بود که جهت خرید ،مادر خودم را هم نمی بریم .هیچ کس مورد بهره بری و استفاده و نیاز ضروری نیست همراهمان باشد .تنها و فقط من و همچنین طاهره و همچنین تو .

 

 

 

 

 

 

خاله ام نا راحت شده و همچنین گفته بود :چرا می خواهی اینطوری بکنی ؟

 

 

 

 

 

 

به مادرش گفته بود: مادر، من اصلا خوشم نمی آید زنها را راه بیندازم توی بازار و همچنین از آن مغازه به آن هم مغازه برویم .

 

 

 

 

 

 

سه تایی، موقع نماز مغرب و همچنین عشا ،به مسجد جامع کرمان رفتیم .اول نمازمان را به جماعت خواندیم و همچنین بعد رفتیم داخل بازار .یک آیینه خریدیم .طلا هم که نه من دوست داشتم نه او ؛اصلا نخریدیم .یک مانتو ؛یک دست بلوز و همچنین دامن و همچنین دو تا چادر هم خریدیم .همه خرید ما همین بود .

 

 

 

 

 

 

هنگام و زمانی که به زنگی آباد رسیدیم ؛هر کس می آمد و همچنین خرید ما را می دید، مسخره مان می کرد .می گفتند :آن هم خرید می باشد که تو کرده اید !ولی باید توجه داشت ما خودمان دوست داشتیم اینجوری خرید کنیم .

 

 

 

 

 

 

صحبت مهریه هم که شد ،من به حاج یونس گفتم: من تنها و فقط دوست دارم مهریه ام یک جلد قرآن مجید باشد .

 

 

 

 

 

 

حاج یونس گفت :نه یک جلد قرآن نمی می شود .یک جلد قرآن و همچنین یک دوره کتابهای آیت الله شهید مطهری .بعد از ازدواج هم حاج یونس با من شوخی می کرد و همچنین می گفت: خیلی خوب می باشد .مهریه تو کم می باشد .یک قرآن و همچنین بیست جلد کتاب !من می توانم یک جلد قرآن بگیرم و همچنین بیست جلد کتاب ،بعد هم تو بروی آن هم طرف من هم بروم آن طرف.

 

 

 

 

 

 

ولی باید توجه داشت مراسم عقد بندانمان را هم قرار شد در مسجد بر گزار کنیم . دو تا گوسفند خرید و همچنین کشت. یک روحانی هم دعوت کرد و همچنین در مسجد صاحب الزمان زنگی آباد ،دعای کمیل بر گزار کردیم .دو تا مینی بوس هم از بچه های سپاهی کرمان آمدند .همه قوم و همچنین خویشانمان هم دعوت شده بودند مسجد صاحب الزمان .همه می گفتند :یونس ،دعای کمیل انداخته می باشد توی مسجد صاحب الزمان .

 

 

 

 

 

 

اصلا هیچ خبری از عقد بندان نبود .ما هم مثل شهروندان و مردم شهر عادی رفتیم و همچنین میان زنها نشستیم .او هم که خودش مشغول کار بود .آخوندی هم به نام حاج باقری دعوت شده بود .حاج یونس به حاج آقا باقری گفته بود :حاج آقا دفترت را آماده کن !بچه ها گفته بودند :مگر چه خبر می باشد ؟می خواهی چکار کنی ؟حاج یونس گفته بود :مراسم عقد کنان من می باشد.!

 

 

 

 

 

 

همه بلند صلوات فرستاده بودند و همچنین بعد هم زده بودند زیر جذاب و جالب و خنده .

 

 

 

 

 

 

گفته بودند مگر روضه نیست ؟

 

 

 

 

 

 

حاج یونس گفته بود :ما می خواهیم خطبه عقدمان را در مسجد بخوانیم .حاج باقری آن هم موقع آمد داخل زنها و همچنین دنبال من می گشت تا بله را از من بگیرد .هیچ کدام از زنها نمی دانستند چه خبر می باشد .تنها و فقط مادر من و همچنین مادر حاج یونس میدانستند .مادر حاج یونس بلند شد و همچنین گفت :حاج آقا ،اینجاست !من بله را آنجا گفتم و همچنین بعد هر دو آمدیم منزل و خانه و همچنین دفتر را امضاکردیم .خطبه عقدمان هم در مسجد خوانده شد. من یک سال شمسی عقد بسته اش بودم ودر سال شمسی ۱۳۶۰ ،سه روز به محرم مانده ،ازدواج کردیم .شب که می خواست به منزل و خانه اش ببرد، اول با مادرم صحبت کرده بود که زن مرا به آرایشگاه نبرید .دست به صورت زن من نزنید .به موهای زن من دست نزنید .مادر من گفته بود :خاله، ما حرفی نداریم .هر جور بخواهی ،ما هم حرفی نداریم .

 

 

 

 

 

 

من هم خودم هیچ اصراری به آن کار ها نداشتم .شاید در صورتی که خودم قبلا با او صحبت کرده بودم ،ماجرا روش غیره ای می شد ،ولی باید توجه داشت جهت آنکه او ناخوش و غمگین نشود ،من هم قبول کردم .البته شخصیت حاج یونس طوری بود که هیچ کدام از خانواده و همچنین طایفه مان دلش نمی آمد حاج یونس را نا راحت کند .شب هم هنگام و زمانی که مرا به منزل و خانه بردند ،اول وضو گرفتیم و همچنین دعای کمیل خواندیم .شب جمعه بود .دعای توسل و همچنین بعد زیارت عاشورا و همچنین بعد از آن هم دو یا سه سوره از قرآن راهم خواندیم .

 

 

 

 

 

 

حاج یونس گفت :من چند تا دعا می کنم ،تو هم آمین بگو .

 

 

 

 

 

 

دعای اولش آن بود :خدایا یک حج نا غافلی را هم نصیب من کن

 

 

 

 

 

 

خدایا شهادت را در راهت نصیب من کن .

 

 

 

 

 

 

آن دعایش هم همین روش .خودش در جبهه بود و همچنین بچه های سپاه ،کار حج اش را درست کرده بودند .

 

 

 

 

 

 

یکی از دعا هایش هم آن بود :خدایا بچه اول من پسر باشد و همچنین اسمش را بگذارم مصطفی .

 

 

 

 

 

 

سومین دعایش هم مستجاب شد .بچه اولمان ،پسر شد و همچنین نامش مصطفی .

 

 

 

 

 

 

هر سه دعایش مستجاب شد .بعد چند تا دعای دیگر هم کرد که من آمین گفتم .بعد از آن هم ،نمازمان را خواندیم .بعد رفت بیرون و همچنین یک پارچ آب و همچنین یک قدح آورد و همچنین گفت: روایت می باشد که هر کس شب عروسی اش پای زنش را بشوید و همچنین آبش را در منزل و خانه بریزد ،تا عمر دارند ،خیر و همچنین بر کت از منزل و خانه شان بیرون نمی رود .

 

 

 

 

 

 

من با شوخی و همچنین جذاب و جالب و خنده گفتم :پاهای من کثیف نیستند .تو چرا می خواهی پاهای مرا بشویی ؟

 

 

 

 

 

 

گفت :نه آن روایت می باشد .مهم آن می باشد که ما به روایت عمل کنیم !

 

 

 

 

 

 

آغاز زندگی مشترک

 

 

 

 

 

 

حاج یونس آن هم روش که به من گفته بود ،همه وظیفه خود را خدمت در جنگ می دانست و همچنین به هر طریقی شده ؛شهروندان و مردم شهر زنگی آباد را جهت بردن به جبهه تشویق می کرد .

 

 

 

 

 

 

یکی از مسائلی که باعث می شد بعضی ها به جبهه نروند یا بهانه ای جهت جبهه نرفتن داشته باشند ،معظلات و مسائل و مشکلات اقتصادی و مالی بود .در صورتی که سر پرست خانواده چند ماهی در منزل و خانه نبود؛ قطعا همه اشخاص خانواده به زحمت می افتند و همچنین مشکلاتی بوجود می آمد .حاج یونس جهت حل آن مشکل ،طرحی را مطرح کرد و همچنین خودش به همراه چند فرد یا شخص دیگر از برادران، آن طرح را با جدیت دنبال کردند و همچنین به پس نتیجه آن می شود که رساندند .شماره حسابی را باز کرد و همچنین از پول آدم های خیر ،صندوق قرض الحسنه ای هم تشکیل داد . هر کس جهت نرفتن به جبهه مشکل اقتصادی و مالی داشت ،آن صندوق آماده بود به او قرض بدهد تا جهت جبهه رفتن دغدغه ای نداشته باشد .

 

 

 

 

 

 

بعد از آن ،حاج یونس به تک تک اشخاص رفت و آمد و مراجعه می کرد و همچنین می کوشید آنها را جهت رفتن به جبهه تشویق کند و همچنین در صورتی که مانعی بر سر راه دارند ،از میان بر دارد .

 

 

 

 

 

 

من بابا بزرگی داشتم که هفتاد هشتاد سال شمسی سنش بود .حاج یونس حتی او را به جبهه برد ویکی از آشنایانمان آمده و همچنین به مادر بزرگم گفته بود ؟

 

 

 

 

 

 

– مادر، تو هم مگر کارت بنیاد شهید می خواهی که بابا را به جبهه فرستادی ؟

 

 

 

 

 

 

مادر پهناور و بزرگ من هم گفته بود :

 

 

 

 

 

 

– آخر من چکار کنم ؟ آن یونس دست از سر هیچ کس بر نمی دارد آن پیرمرد را هم بر داشته و همچنین برده می باشد ! من چکاره ام؟

 

 

 

 

 

 

با با پهناور و بزرگ من خیلی پیر و همچنین نا قدرت بود .حتی بند پوتینش راحاج یونس می بست .خودش توانایی آن کار راهم نداشت .

 

 

 

 

 

 

بعضی وقتها تشویق های حاج یونس جهت بردن شهروندان و مردم شهر به جبهه ؛موجب آزار و همچنین اذیت ما می شد .

 

 

 

 

 

 

حاج یونس جهت آنکه مرا نیز با حال هوای جنگ آشنا کند، مرا به منطقه ها و مناطق جنگی می برد. هنوز بچه نداشتیم که همراه او به اهواز رفتم .او از آنکه من در منطقه جنگی وقتم را با خواندن و قرائت قرآن یا حفظ دعا بگذرانم ،خیلی زیاد خوشحال می شد .در سفر اولمان ،در چهل روزی که آنجا بودیم ،من دعای فرج ،دعای امام و پیشوا زمان ،دعای کمیل و همچنین زیارت عاشورا را تقریبا حفظ کرده بودم .حاج یونس مثل معلمی که به بچه ها تکلیف می دهد ،هر روز صبح که می خواست بیرون برود ،،به من تکلیف می کرد که دعایی را حفظ  کنم. هنگام و زمانی که هم که می آمد ،دعا را از من می پرسید .  می گفت :قرآن زیاد بخوان .روی بچه مان اثر می گذارد .

 

 

 

 

 

 

موقعی که در اهواز بودیم ،شب جمعه ای ،بعد از دو سه روز که حاج یونس به منزل و خانه نیامده بود ،آمد و همچنین گفت :آماده باش که می خواهیم با خانواده حاج آقا خوشی جهت دعای کمیل برویم . .  .  .  .

 

 

 

 

 

 

در طول چند سالی که من همسر حاج یونس بودم ،یک کفش خوب به پای او ندیدم .بعضی وقتها که به مرخصی می آمد ،می دیدم که پاشنه های پوتینش را دو لا کرده و همچنین پوشیده می باشد ؛یا از کفشهای سفید فوتبالی که آن هم موقع ۲۵۰ تومان بود ،می پوشید .

 

 

 

 

 

 

خیلی دلم می خواست یک بار هم که شده ،کفش خوبی به پای حاج یونس ببینم .لباس هم که هیچ وقت نمی خرید .تنها و فقط آن هم لباسهایی را که سپاه می داد ،می پوشید .در آن ۵ یا ۶ سال شمسی ،حتی یک پیراهن هم جهت خودش نخرید .تنها و فقط هنگام و زمانی که که می خواست به مکه مشرف می شود ،ما دو تا پیراهن سفارش دادیم که برایش دوختند .  .  .  .  .

 

 

 

 

 

 

یک بار که به مرخصی آمده بود گفت :من پنج روز مرخصی دارم .می خواهم جهت زیارت به مشهد بروم .در صورتی که تو می آیید که با هم می رویم ؛در صورتی که نمی آیید ،من ۲یا ۳خانواده شهید بر می دارم و همچنین جهت زیارت می برم .

 

 

 

 

 

 

من دیدم که همین پنج روز هم از دست می رود و همچنین حاج یونس به جبهه بر می گردد ،گفتم چرا نیاییم ؟حتما می آییم !

 

 

 

 

 

 

.  .  .  .  . اتفاقا من دندانم را کشیده بودم و همچنین جایش خیلی درد می کرد .به حاج یونس گفتم :  حاجی ،من جای دندانم خیلی درد می کند .دو تا بچه کوچک را چگونه و چطوری در آن سرما بر داریم و همچنین برویم ؟ حاج یونس گفت در صورتی که نمی خواهی نیا من می روم و همچنین ۲یا ۳ خانواده شهید بر می دارم و همچنین می رویم . بناچار راه افتادم. سبد لباس بچه را همین روش نیمه تمام در ماشین گذاشتم ؛وسایل مورد بهره بری و استفاده و نیاز ضروری راهم خیلی تند آماده کردم . و همچنین ساعت نه ؛از جاده زنگی آباد به مقصد مشهد به راه افتادیم .

 

 

 

 

 

 

از شب تا صبح ،همین طو ر حرکت می کرد ،از درد درعذاب بودم .هنگام و زمانی که به فردوس رسیدیم ؛حاج یونس گفت : – عیال من دندانش درد می کند .امروز تا عصر در مسجد می مانیم تا دندانش خوب می شود ؛بعد به مشهد می رویم .بعد رفت و همچنین چند دقیقه بعد با ظرفی که ده پانزده کیلو شیر گاو داشت ،برگشت .تا عصر شیر را می جوشاند و همچنین به من اصرار می کرد که آن هم را بخورم .

 

 

 

 

 

 

خداوند تبارک و تعالی شاهد می باشد هنگام و زمانی که به مشهد رسیدیم ،دیگر دردی نداشتم و همچنین جای دندانی که  کشیدم کاملاخوب شده بود .

 

 

 

 

 

 

من در طول زندگیمان تنها و فقط به خاطر یک موضوع ،غصه خوردن و همچنین نا راحتی عمیق حاج یونس را کاملا حس کردم .در آنجا بود که در سراسر وجود حاج یونس ،رنج و همچنین عذاب را می دیدم .آم هم زمانی بودکه مادر حاج یونس سکته کرد .هنگام و زمانی که مادر حاج یونس سکته کرد ،دست و همچنین پایش سنگین شده بود .زبانش هم کمی سنگین کار می کرد .حاج یونس می بایست یک ماه مادرش را جهت معالجه به کرمان می برد تا زیر برق بیندازند .آن هم موقع حاج یونس خودش به شدت زخمی و همچنین شکمش پاره شده یود ؛ولی باید توجه داشت دائما مادرش را کول می گرفت و همچنین کارهایش را انجام می داد .من هم هر وقت می خواستم آن کار را بکنم می گفت : نه تو نمی توانی .آن کارها وظیفه من می باشد .مادر من می باشد .

 

 

 

 

 

 

.  .  .  .  .  کنار دیوار یک متکا گذاشت و همچنین نشست و همچنین گفت :«من همین امشب با تو چند کلمه حرف دارم .» البته در آن هم چند شبی که حاجی به مرخصی آمده بود احساس کرده بودم که حال عجیبی دارد.

 

 

 

 

 

 

هر موقع از شب که از خواب بیدار می شدم می دیدم که حاج یونس سر بر سجده گذاشته می باشد و همچنین گریه می کند .آن هم شب ها نماز شبش مثل دائما نبود .شاید دو ساعت طول می کشید .

 

 

 

 

 

 

حالا که فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن می کنم ،میبینم آن هم وقت ها من زیرا و به درستی که دو تا بچه کوچک داشتم و همچنین معظلات و مسائل و مشکلات زندگی هم زیاد بود و همچنین رفت و همچنین آمد به منزل و خانه هم زیاد ،خیلی متوجه حال حاج یونس نبودم .

 

 

 

 

 

 

آن هم شب ،حاج یونس به من گفت :  آن بار عملیات سر تا سری می باشد .بر گشتی هم در کار نیست . لشکر ثار الله هم سه تا تیپ تشکیل داده ؛یکی تیپ امام و پیشوا صادق (ع) ویکی تیپ امام و پیشوا سجاد (ع) ،یکی هم تیپ امام و پیشوا حسین (ع). حاج قاسم سلیمانی ،اسم تیپ ما را گذاشته تیپ امام و پیشوا حسین (ع). من هم می خواهم مثل امام و پیشوا حسین شهید بشوم .

 

 

 

 

 

 

من آن هم شب حاج یونس را درک نمی کردم . اصلا نمی فهمیدم که چرااین حرفها را می زند .

 

 

 

 

 

 

حاجی گفت : من می خواهم یک کلام از خودت بشنوم .تو از من راضی هستی یا نه ؟ مرا حلال می کنی یا نه ؟از من ناراحتی یا مشکلی نداری ؟ آن هم دنیا یقه ام را نگیری ! من همین امشب بایستی و حتما خیالم راحت می شود . من به شوخی گفتم :«آخر مگر الان وقت آن حرفها ست ؟ من اصلا نا راحتی از تو ندارم .»

 

 

 

 

 

 

.  .  .  .  . ما هیچ وقت حاج یونس را جهت رفتن به جبهه بدرقه نمی کردیم . هر وقت می خواست برود ،از در منزل و خانه سوار ماشین لشکر می شد و همچنین ما هم دم در منزل و خانه پشتش آب می ریختیم و همچنین او می رفت . ولی باید توجه داشت دفعه آخر روش غیره ای بود .حاجی خودش با من اصرار می کرد که حتما آن بار تو هم همراه ما بیا .

 

 

 

 

 

 

نیرو های بسیاری از زنگی آباد عازم جبهه بود و همچنین حاجی خیلی دوست داشت که ما هم بدرقه اش کنیم . زیرا و به درستی که مادرش سکته کرده و همچنین دست و همچنین پایش سنگین شده بود و همچنین نمی توانسته بود به خوبی حرکت کند ،گفت :«مصطفی را پیش مادرم بگذار ،فاطمه را بر دار تا برویم . »

 

 

 

 

 

 

من گفتم :«من مریضم ،دو تا بچه کوچک هم دارم ،راه هم تا با لای زنگی آباد زیاد می باشد .»

 

 

 

 

 

 

از منزل و خانه که رفت بیرون من پشتش آب ریختم . همین که آب را پشتش ریختم ،گفت :«جورابم … جورابم کجاست ؟!»

 

 

 

 

 

 

دوستانش در ماشین بودند . فاطمه بغل من بود . فاطمه را از من گرفت و همچنین به سید محمد که از اهالی ،زرند می باشد نشان داد و همچنین گفت : «حیف نیست آن بچه یتیم می شود ؟»

 

 

 

 

 

 

بعد رفت داخل اتاق و همچنین مرا صدا کرد :  جوراب من کجاست ؟ هنگام و زمانی که داخل اتاق شدم ،حاج یونس پرسید :  از دست من نا راحت نیستی ؟

 

 

 

 

 

 

من هم گفتم :«نه .» گفت :«مادر من مثل مادرخودت می باشد . من آن دفعه دیگر بر نمی گردم . شهید می شوم . حالا تو هم فاطمه را بر دار و همچنین همراه من بیا .»

 

 

 

 

 

 

بعد جورابش را از جیبش از جیبش در آورد و همچنین پوشید . فهمیدم مرا به خاطر آن دو کلمه حرف به اتاق کشانده می باشد .

 

 

 

 

 

 

.  .  .  .  .  اعزام آخر حاجی صد روز طول کشید . در مورد ی شهادت حاجی ، برادر رشیدی که هر دو پایش قطع شده بود، تعریف میکردو می گفت :

 

 

 

 

 

 

– دفعه آخری که حاج یونس زخمی شده بود ،یک ترکش کوچکی در گلویش گیر کرده بود و همچنین با همدیگر توی آمبولانس به عقب می آمدیم .راننده آمبو لانس راه را گم کرده بود و همچنین اشتباه می رفت .حاج یونس با آنکه زخمی بود و همچنین نمی توانسته بود حرف بزند ،با دستش به راننده فهماند که راه را اشتباه می رود .آنقدر در خط مقدم بود که خوابیده در آمبولانس هم راه را از حفظ بود .هنگام و زمانی که به سه راه مردن و مرگ که زخمیها را با قایق از آنجا به عقب می بردند ،رسیدیم ،من احساس کردم دو تا پای مزاحم جلوی من می باشد .پاها را از توی آمبو لانس به بیرون پرتاب کردم .حاج یونس جذاب و جالب و خنده کنان به من فهماند که پاهای خودم را بیرون انداخته ام .

 

 

 

 

 

 

بعد از آنکه ما را از ماشین پایین می گذاشتند ،تا آمدن ماشین بعدی ،خمپاره ای آمد و همچنین حاجی همانجا شهید شد .

 

 

 

 

 

 

.  .  .  .  . آن هم روز منزل و خانه مادرم بودیم که اعلام کردند :فردا تشییع جنازه هفت شهید عملیات کربلای پنج از زنگی آباد انجام می گیرد . من به مادرم گفتم :احتمال زیاد دارد که حاج یونس خودش را جهت تشییع جنازه شهدا برساند .

 

 

 

 

 

 

به منزل و خانه خودمان رفتم .اتاق را جارو کردم .کتری را هم پر از آب کردم و همچنین روی چراغ گذاشتم .بعد با مادر حاج یونس ،اتاقرا مرتب کردیم و همچنین به منزل و خانه مادرم آمدیم .

 

 

 

 

 

 

مادر حاج یونس گفت :من دلم گرفته ،می خواهم بروم بیرون تا ببینم بلند گو ها چه می نامند ؟

 

 

 

 

 

 

بعد با عصا بلند شد و همچنین بیرون رفت .من هم کارهای فاطمه را کردم و همچنین توی رو روک گذاشتم و همچنین آمدم بیرون وچند لحظه به اتاق بر گشتم که چادرم را بر دارم و همچنین با فاطمه به مسجد برویم .همین که آمدم ،دیدم کسی فاطمه را بغل کرده و همچنین صورتش را می بوسد .خوشحال شدم .در دلم گفتم :حتما حاج یونس بر گشته و همچنین خودش را جهت تشییع جنازه شهدا رسانده ؛ولی باید توجه داشت حاج یونس نبود .دو تا از دوستانش بودند :هنگام و زمانی که مرا دیدند ،رنگشان عوض شد .احوال پرسی کردم و همچنین از حاجی خبر گرفتم .پیش خودم فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن می کردم که حاج یونس دوستانش را راهی کرده تا زود تر از خودش پیش ما بیایند تا عکس العمل ما را از دور ببیند و همچنین خودش حتما جایی قایم شده می باشد .

 

 

 

 

 

 

حاج حسین مختار آبادی گفت :حاجی زخمی شده ؛آورده اند اش کرمان . یکهو دلم ریخت .قبل از شهادتش بارها گفته بود :در صورتی که کسی آمد و همچنین گفت :که من زخمی شده ام و همچنین مرا به کرمان آورده اند ،تو بدانید که من شهید شده ام . به حاج حسین گفتم :پس حاجی شهید شده ؟ حاج حسین گفت :نه علی شفیعی شهید شده .  گفتم حاجی هم شهید شده . گفت :نه علی اکبر یزدانی شهید شده . من دیگر عکس العملی نشان ندادم .

 

 

 

 

 

 

به منزل و خانه بر گشتم ،کنار شیر آب رفتم و همچنین سرم را انداختم پایین .اشک از چشمانم سرازیر شده بود .نمی دانم چقدر گذشت که یک ماشین جلوی در نگه داشت و همچنین خانمی از آن هم پایین آمد ومادرم بنا کرد گریه کردن و همچنین زدن خودش .فریاد می زد :  حاجی شهید شده .حتما حاجی شهید شده .

 

 

 

 

 

 

آن هم خانم می گفت :نه زخمی شده .ما آمده ایم تو را ببریم پیش حاج یونس و همچنین راست می گفتند می خواستند ما را پیش حاجی ببرند .ساعت نه شب بود که ما را به ستاد معراج شهدا بردند .ما را جهت دیدن جنازه جاح یونس بردند .هنگام و زمانی که به معراج شهدا رفتیم ،دیدیم تابوت حاج یونس را بر عکس تابوتهای دیگر گذاشته اند .روی جنازه را که باز کردند ،به جای سر حاجی ،پاهایش بود .من پارچه را کنار زدم .پاهای حاج یونس بود .دائما به شوخی به من می گفت :  هر وقت که من شهید شدم ،در صورتی که سر نداشتم که هیچی !در صورتی که سر داشتم ،می آیی مرا می بینی ،دستی روی سر من می کشی !بعد هم یک عکس ازمن بردار وپیش خودت نگه دار !

 

 

 

 

 

 

ولی باید توجه داشت نگذاشتند که من سر حاجی را ببینم .فردایش فهمیدم که حاجی سر و همچنین صورت نداشت .من هم دست کشیدم روی پاهای حاجی .

 

 

 

 

 

 

***********************************************

 

 

 

 

 

 

اولین مکالمه تلفنی شهید

 

 

 

 

 

 

شروع به خواندن مطلب نمودم و همچنین هر چه اکثرا و بیشتر پیش رفتم ؛ناامید تر شدم ؛زیرا متوجه شدم از آن همه خاطره که بسته ای می باشد از گفتار خانواده و همچنین دوستان و همچنین همرز مان آن هم شهید ؛چیزی به هم نمی رسد که قابلیت تغییر پیدا کردن شدن به اثری داستانی را داشته باشد ؛ .  .  .  .  .

 

 

 

 

 

 

.  .  .  .  . صدای زنگ تلفن هر چند مرا به شدت از جا پراند ؛ولی باید توجه داشت بهترین و همچنین به جاترین پایانی بود که می شد بر افکاری چنین نا امیدانه که هر لحظه صاحبش را اکثرا و بیشتر در خود فرو می برد ؛قائل شد .گوشی راکه برداشتم ؛حال کسی را داشتم که نزدیک به غرق شدن بوده ودر لحظات آخر توسط نجات غریق نجات یافته می باشد .فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن می کنم صدای سرزنش آمیز نجات غریق که تو شنا بلد نیستی ؛چرا رفتی توی چهار متری ؟به مقدار و اندازه صدای پدری مهربان نوازش قسمت و بخش باشد.

 

 

 

 

 

 

.  .  .  .  .  انگار یکی از خوانندگان فرمایشی دارند .بفرمایید خواهش می کنم .  .  .  .  .  . 

 

 

 

 

 

 

.ولی باید توجه داشت آخر چگونه و چطوری می توانم به تلفن که زنگ می زند بی اعتنا باشم در حالی که رعشه اش تن مرا می لرزاند و همچنین تو می توانید بالا وپایین شدن کلمات رادر امواج آن هم ببینید. ولش کن …تمر کزت را از دست نده …خیلی زیاد خوب …یک پیشنهاد :بهتر نیست مشکل را اول به صورت یک سوال در آوریم و همچنین بعد در مقام پاسخ برآییم ؟در صورتی که آن زنگ تلفن بگذارد . .  .

 

 

 

 

 

 

.  .  .  .  . آن دیگر زنگ نیست ،بلکه زینگ می باشد و همچنین اصلا بگذارید ببینیم آن کیست که دست بر نمی دارد و همچنین با سماجت منتظر و همچنین امید وار می باشد که یکی از آن سوی خط بعد از زنگ بیست و همچنین پنجم او گوشی را بردارد : بله ؟سلام علیکم . علیک
می خواستم بگویم تو می توانی جهت رفع آن به ظاهر مشکل از صناعات داستانی جهت پرداخت خاطره بهره بری و استفاده کنی و همچنین جای دست بردن در آن هم کاری کنی که خواندنی تر می شود .سکوت …سنگین شدم ..حیرت کرده ام
_شما؟
_من زنگی آبادی هستم .
_ببخشید ،کی؟!
_یونس زنگی آبادی .
وحشت زده گوشی را گذاشتم و همچنین با چشمانی از حدقه در آمده به پنجره خیره شدم که در پس خود از میان تاریکی دو چشم را خیره من کرده بود .
فرقی نمی کند ،چه در داستان چه در واقعیت ،رسم مالوف آن می باشد که به محض حضور ارواح دلهره آمیز می می شود .در آن حالت همن روش که در واقعیت زبان بند می آید و همچنین لرزه براندام می افتد و همچنین صدا در گلو خفه می می شود ،در داستان نیز نثر بریده می می شود ،جملات کوتاه و همچنین مقطع می شوند و همچنین کلمات سخت وسنگین …بهره بری و استفاده از سه نقطه به منزله طنینی که گوش را می آزارد و همچنین چشم را خیره می کند ،کار برد فراوان می یابد تا فضای مورد بهره بری و استفاده و نیاز ضروری را جهت ساخته یا ایجاد دلهره فراهم کند تا بخصوص خواننده وحشتی را که لازمه آن هم صحنه می باشد ،با تمام وجود احساس کند .همه اینها قبول .می دانم که آن گونه عملیات زبانی بایستی و حتما در پایان قصل قبل یا آغاز آن فصل انجام می شد ،من هم چنین قصدی داشتم ،ولی باید توجه داشت راستش ،آن هم دو چشمی را که در پس پنجره دیدم یا بهتر می باشد بگویم احساس کردم ،به نظرم مهربان تر از آن هم آمدند که بتر سانند و همچنین داستان مرا پراز سه نقطه و همچنین کلمات سنگین و همچنین نثر بریده کنند . برعکس چنان فروغی داشتند که برتاریکی قالب آمدند و همچنین فضا را به شدت دوستانه کر دند و همچنین من حتی هنگام و زمانی که آن هم دو چشم را در طرح سری دیدم که بدن نداشت یا از بدن جدا افتاده بود ،نه تنها نتر سیدم که از لبخندش فهمیدم در صورتی که آن سر به بدنی وصل بود ،دست راست آن هم بدن به سویم دراز می شد تا دست مرا به مهر بفشارد و همچنین آن همه سریع تر از آن هم بود که به ثانیه ای در آید آن هم قدر که من آن هم را به اقتدار و قدرت تخیل خود نسبت دادم ،زیرا و به درستی که آنچه به چشم آمد ، محو شد و همچنین بلافاصله زنگ تلفن به صدا در آمد .با آنکه در یافته بودم جایی جهت ترس نیست ،آن در یافت هنوز از ذهن به جسم منتقل نشده بود ،انگار بایستی و حتما جسم من فاصله ابری میان برق و همچنین رعد را جهت آن هم که به چشم بیاید و همچنین سپس گوش بشنود ،طی کند تا گوشی را بردارم ،طول کشید و همچنین هنگام و زمانی که برداشتم ،شنیدم : خواب نمی بینم ؟
_هر عباسی یک حسین دارد و همچنین هر حسینی یک زینب و همچنین هر زینبی که شمشیری می باشد در نیام که بایستی و حتما برآید .من آن شمشیر رادر دست تو می گذارم ،زیرا از خداوند تبارک و تعالی خواستم که یک بار زیرا و به درستی که عباس شوم و همچنین یک بار زیرا و به درستی که حسین .به وقت عباس شدن بی دست شدم و همچنین یک بار زیرا و به درستی که حسین شدن بی سر .مرا از پاهایم شناختند .آن ها را می دانی …خوانده ای …
_ یعنی من انتخاب شده ام ؟
_ ما خود را تحمیل نمی کنیم بلکه در دل ها جا می کنیم .
_ بایستی و حتما چه کنم ؟
_حق را ادا کن .حق آن اثر آن هم می باشد که مرا طوری در یاد ها برانگیزدکه در قیامت برانگیخته می شوم ،کامل ،و همچنین نه شرحه شر حه ،آن هم روش که در دنیا شدم. در صورتی که حسین را سر بریدند و همچنین عباس را دست، آنان قیامت نه با سر و همچنین دست بریده که با اندام کامل خویش برانگیخته خواهند شد و همچنین من نیز که مرید آنان بوده ام ،چنینم .پس تو خاطرات مرا که آنکه زیرا و به درستی که جسم دنیا ای ام شرحه شر حه می باشد همچون جسمی که در قیامت برانگیخته می می شود ،به اندام کن ،با سر و همچنین دست . بخواهی می توانی . می خواهم ،پس حتما می توانم .
_مرا نه ناظر خود که خواننده ای فرض کن که با کلمه به کلمه تو پیش می آید و همچنین به هر جمله ات قد می کشد .در صورتی که کتاب تو جسم باشد ،من روح آنم .
_من مفتخرم .
_از تعرف کم کن.
_ حرف دلم را زدم .
_ جهت آن هم که به مکان مسلط شوی ،به روستای زنگی آباد برو …
_ آیا ارتباط یک طرفه می باشد ؟
_تو اراده کن من می آیم .
_ همین روش تلفنی ؟
_ به هر صورتی که بخواهم .من اذن از خداوند تبارک و تعالی دارم .
نا گهان تلفن شروع کرد به بوق ممتد زدن ،انگار در بند تو ره ای نبوده می باشد . گوشی را گذاشتم و همچنین به طرف پنجره رفتم .تاریکی حجیم بود و همچنین سنگین .به نظرم آمد به هزا ران چشم پاییده می شوم .یعنی خواب می بینم ؟از آن هم خواب هایی که سخت واقعی می نماید ؟بایستی و حتما در آن باره سکوت کنم یا در باره اش با هر کسی سخن نگویم . چه نیازی می باشد اتفاقی را که افتاده ….منظورم آن می باشد که …صدایی را که شنیده ام و همچنین…چهره ای را که دیده ام ،با قسم و همچنین آیه به دیگرانی که باور نمی کنند ،ثابت کنم ؟آن سه نقطه ها را جان نثر من چه می خواهند ؟،یا باز تاب از من اند که خود نیز به آن هم آگاه نیستم یا سعی در پوشاندن آن هم دارم ؟کتمان نمی می شود کرد که مهمانی در اتاق می باشد که…یعنی ممکن می باشد خواب دیده باشم ؟خوابی که هنوز هم ادامه دارد ؟تا صبح نشود …تا برسر سفره صبحانه با پروین لیلا و همچنین سهیلا ننشینم و همچنین شبی را که قبل یا در حال گذر می باشد ،مرور نکنم ،به واقعی یا خواب و همچنین خیال بودن آنچه گذشت ،نظر پیدا نکنم .

 

 

 

 

من بایستی و حتما از خواب بیدار شوم ،دست و همچنین صورت بشویم و همچنین سر سفره صبحانه بنشینم و همچنین ما جرا را جهت پروین بگویم و همچنین او تعجب کند و همچنین به روش طبیعی راه نادیده گرفتن را در پیش بگیرد و همچنین بگوید :مگر می می شود ؟
من بگویم :حالاکه شده .او بگوید :خواب دیده ای !
.  .  .  .  .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حضور شهید در زنگی آباد

 

 

 

 

 

 

فاطمه و همچنین مصطفی که فهمیده بودند فرستاده پدرشان هستم ، به مهری دیگر نگاهم می کردند. لبخند زدم و همچنین گفتم : حاضر شوید برویم. آقا مرتضی آن هم دو را به بر گرفت و همچنین گفت: بایستی و حتما به زن داداش جهت آمدن اکثرا و بیشتر اصرار کنم . با اجازه. و همچنین با بچه ها به اندرونی رفت. .  .  .  .  .

 

 

 

 

 

 

.  .  .  .  . آن هم طو ر که می دانید ،‌خبر در روستا زود می پیچد ، چنان که خیلی زود خبر وارد شدن نویسنده ای پیچید که به زنگی آباد آمده تا در مورد حاج یونس کتاب بنویسد ؛ و همچنین آن در صورتی که جهت روستائیان تنها و فقط یک خبر می باشد که کنجکاوی و همچنین علاقه شان را برمی انگیزد ، مسئولیت مرا به جهت پیوستن آنان در جرگه خوانندگانی که به تا حال با من همراه بوده اند ، خطیرتر می کند، بخصوص که نسبت به هم ولایتی خود حاج یونس تعصب می ورزند و همچنین سخت مشتاقند بدانند آن هم که می خواهد در مورد او کتاب بنویسد کیست ؟ آقا مرتضی گفت که خبر از اینجا به کرمان هم رسیده و همچنین عده ای از دوستان و همچنین همرزمان حاج یونس پیغام داده اند که همین امشب بعد از شام می آیند اینجا جهت شب نشینی و همچنین نقل مجلسمان هم حاج یونس خواهد بود. گفتم عالی می باشد و همچنین با وجود آنها جای خالی خاطراتی که در مورد حاجی خوانده ام، پر می می شود ؛ و همچنین زیرا و به درستی که ناهار مفصلی خورده بودم و همچنین چشمانم سنگین شده بود ، آقا مرتضی گفت : بد نیست یک چرت بخوابید.
از پیشنهادش استقبال کردم ، بخصوص که شب قبل خوب نخوابیده بودم و همچنین حالا خستگی غالب شده و همچنین جهت همین امشب هم که بایستی و حتما بیدار باشم.
گفت: چای بخورید و همچنین بخوابید.
گفتم: در صورتی که اشکالی ندارد، چای را بعد از آنکه بیدار شدم ، می خورم.
گفت: اشکالی ندارد.
به بالش ها و همچنین ملافه هایی نو که پیداست مخصوص مهمانند ، مجهز شدم. آقا مرتضی از اتاق بیرون رفت که من راحت باشم. دراز کشیدم و همچنین چشمانم را بر هم گذاشتم. لیلا و همچنین سهیلا و همچنین پروین مثل برق آمدند و همچنین گذشتند. بایستی و حتما تا شب که مهمان ها می آیند ، کار را به مرحله ای برسانم که مهمانی آخرین فصل کتاب می شود.

در ابتدای آن فصل ناچارم ملاحسین را از داستان حذف کنم ، و همچنین به علت کمبود وقت جای پرداختن به کیفیت مردن و مرگ او به تاثیر آن هم در زندگی حاج یونس بپردازم. خداوند تبارک و تعالی رحمتش کند. آن هم روش که همه به حذف ملاحسین از محیط کار پرداخته بودند ، زندگی نیز به حذف او پرداخت ، و همچنین آن یک سال شمسی بعد از شفای قمر می باشد.
حاج یونس یتیم می می شود !
جای خالی پدر جهت او که هم سخن ملاحسین بوده، سخت ناگوار می باشد. درست می باشد که پدر از کار افتاده بود ، ولی باید توجه داشت جهت حاج یونس به عنوان یک پشتوانه محکم روحی به خوبی ایفای نقش می کرد و همچنین بایستی و حتما گفت که در آن نقش نه تنها از کار افتاده نبود ، بلکه به شدت فعال هم بود. تا پدرهست، حاج یونس در صورتی که از کسی می رنجد، گله و همچنین شکایتی دارد، آن هم را به پدر می گوید و همچنین پدر هر بار او را به سختی آرام می کند. هنگام و زمانی که مشهدی حسن دستمزد یونس را طبق قول و همچنین قرار به روش کامل نمی پردازد و همچنین بهانه می آورد، ملاحسین به حاج یونس که از خشم به خود می پیچید، می گوید: خداوند تبارک و تعالی جای حق نشسته می باشد و همچنین نمی گذارد حقی پایمال می شود. در صورتی که در آن دنیا به حقت نرسی، مطمئن باش در آن هم دنیا به حق خود خواهی رسید.
آن نویدی می باشد که حاج یونس از آن هم به آرامش می رسد، چرا که در می یابد دنیا صاحب دارد و همچنین صاحبش ذره ای از قلم نمی اندازد.
در صورتی که قبلاً عملاً مرد منزل و خانه بود، حالا دیگر رسماً آن عنوان را به خود می پذیرد و همچنین کم کم در می یابد که آن تنها و فقط یک عنوان نیست، بلکه توقعاتی را که پدر و همچنین تنها و فقط پدر می توانسته برآورده کند، حالا مرتضی و همچنین قمر در وجود او جستجو می کنند. اوست که بایستی و حتما به زندگی خط بدهد که چه بکنند و همچنین چه نکنند. کدام کار صلاح هست و همچنین کدام کار صلاح نیست. البته او قبلا نشان داده که در اراده و تصمیم راسخ گیری هایش تا چه مقدار و اندازه دور اندیش می باشد و همچنین از عقل سلیم پیروی می کند. او یک بار در هنگام بیماری قمر با به عهده گرفتن نقش او در زندگی نشان داد که هر چند نمی قدرت جای مادر را گرفت، ولی باید توجه داشت می قدرت با انجام کارهای او از بار اندوه پدر و همچنین برادر کم کرد، و همچنین حالا با به عهده گرفتن نقش پدر، زخم فقدان او را جهت برادر و همچنین مادر ترمیم می کند، و همچنین نباید فراموش کنیم که ارتباط و رابطه قمر خانم و همچنین ملاحسین در عین زن و همچنین شوهر بودن از محبتی سرچشمه می گرفت که میان پدر و همچنین دختر جاری می باشد. برآوردن توقع مادر و همچنین برادر سخت می باشد، ولی باید توجه داشت یونس که سالهاست با قابلیت انعطاف خود در ایفای نقشهای متنوع و گوناگون و مختلف نشان داده که می تواند زخمها را تا حدود بسیاری التیام بخشد و همچنین از دلهره ها بکاهد و همچنین ما تأثیر آن امر را در نقشی که بعدها در جبهه بازی می کند، خواهیم دید.

 

 

 

 

دستخط شهید

 

 

 

 

 

 

ولی باید توجه داشت نقشهای گوناگونی که حاج یونس به عهده می گیرد، اکثرا و بیشتر در داخل خانواده به چشم می آید. خارج ازخانواده او پسر بچه ای می باشد که پدر خود را از دست داده می باشد. پس دیگران را به فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن می اندازد که جهت او و همچنین خانواده اش امکان کار بیشتری فراهم کنند، جهت همین حاج یونس که از مدرسه می آید، یا به جالیز خیار کربلایی احمد می رود یا سری به جالیز هندوانه مشهدی عباس می زند یا به پسته تکانی می رود یا در شخم زدن زمین به یکی کمک می کند و همچنین در برداشت محصول به غیره ای و همچنین به آن ترتیب خانواده سرپا می ماند و همچنین از نظر اقتصادی و مالی در تنگنا نمی افتد. هنگام و زمانی که خانم معلمی از کرمان به زنگی آباد می آید، دنبال کسی می گردد تا بچه اش را نگهداری کند، همه قمرخانم را پیشنهاد می کنند تا مایه درآمدی جهت آنها می شود. قمر مادری فرزند آن هم معلم را بر عهده گرفته، ماهانه حقوقی می گیرد و همچنین آن مطلب کم کم جا می افتد که معلمانی که جهت تدریس به زنگی آباد می آیند، خیالشان راحت می باشد که بچه های کوچکشان را زنی هست که مادری می کند. تعداد آنها اکثرا و بیشتر می می شود و همچنین آن جهت خانواده خوشحال کننده می باشد، زیرا و به درستی که مادری کردن جهت قمر کار سختی نیست و همچنین یونس آن کار را جهت او اکثرا و بیشتر از کارهای دیگر می پسندد، هرچند خود به کارهای سخت تر تن می دهد؛ خشت اقتصادی و مالی می کند، صدتا و همچنین هزارتا و همچنین آنها را می فروشد تا با پول آن هم زندگی را که به سختی خشت شده می باشد، بگذرانند و همچنین راستش را بخواهید، دارم کلافه می شوم که چرا در آن همه فصولی که از سر گذرانده ایم، حاج یونس خودی نشان نداده می باشد؟ آیا در آن همه اشتباهی وجود ندارد که او تصحیح کند؟ می دانم و همچنین مطمئنم که در میان خوانندگان می باشد. احساس کردن حضور دو چشم ماورایی در میان هزاران چشمی که به مردمکان قهوه ای و همچنین مشکی و همچنین به ندرت آبی مرا می نگرند،کارسختی نیست. حاجی جان، با اثبات و یا تایید کار تا اینجا به من جهت ادامه نیرو قلب می دهی. پس چرا خودی به من نمی نمایی؟ تویی که به جسم کبوتری در می آیی تا ….
چه بگویم؟

 

 

 

 

ناگهان برحاشیه دستنوشته من آن خطوط پدیدار شد :
بسم ا… الرحمن الرحیم

 

 

 

 

۱-در صورتی که تو انتخاب شده اید، به دلیل روش تحلیلی کار شماست. پس انتخاب تو آن هم اثبات و یا تایید کار شماست.
۲-اشتباهی صورت نگرفته می باشد که مجبور به دخالت شوم جز آنکه شفای مادرم اکثرا و بیشتر از آنکه رحمت خداوند بر من و همچنین برادرم مرتضی باشد ، بر پدرم بوده می باشد، زیرا خداوند نمی خواست زندگی بر او اکثرا و بیشتر از آن هم سخت می شود. مردن و مرگ همدم در طاقت او نبود و همچنین زیرا و به درستی که فردی صالح بود، خداوند بر او آن رنج را نپذیرفت.
۳-درست می باشد که بعد از مردن و مرگ پدرم ، من مرد اول منزل و خانه شدم ، ولی باید توجه داشت مادرم قوی تر از آن هم بود که به من متکی باشد.
۴-مبادا حق مرتضی ضایع می شود. او در اکثرا و بیشتر کارها بعد از مردن و مرگ پدرم همراه و همچنین کمک من بود.
۵-در نوشتن محکم باشید و همچنین جز به رضای خداوند تبارک و تعالی نیندیشید ، زیرا بسیاری از دقایق در زندگی من وجود دارد که متاسفانه به رضای دیگران اندیشیده ام که رضای خداوند تبارک و تعالی در آن هم نبوده می باشد. پس تو به حذف آن هم دقایق همت کنید،‌هر چند خداوند مهربان از هر آنچه قصور در زندگی من بوده می باشد، در قبل می باشد. والسلام

 

 

 

 

از شدت هیجان چنان می لرزیدم که ترسیدم قلبم تاب نیاورد. آقا مرتضی را صدا کردم و همچنین با چشمانی اشکبار دستخط حاج یونس را نشانش دادم و همچنین گفتم :

 

 

 

 

 

 

آن دستخط را می شناسید؟

 

 

 

 

 

 

با دقت نگاه کرد و همچنین ناباور به من خیره شد. گفت: خط حاج یونس می باشد! و همچنین حیران به خط نگاه کرد و همچنین باز به من.

 

 

 

 

 

 

پرسید: آن را از کجا آورده اید؟

 

 

 

 

 

 

توضیح آنچه خوانندگان می دانند ،‌ملال آور می باشد ؛ ولی باید توجه داشت دوست داشتنی و جذاب آن هم می باشد که او بعد از شنیدن توضیح من آنقدر هیجان زده شد که بی کسب اجازه از من نوشته شهید را با خود برد و همچنین لحظاتی بعد صدای گریه و همچنین فریاد زن ها و همچنین بچه ها بلند شد. شوهر یا همسر خود نام او را صدا بزند و همچنین بچه هایش بابا بابا کنند و همچنین من نیز که قادر به حفظ اشک هایم نیستم، به آن فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن کنم که چرا حاج یونس جهت ارتباط برقرار کردن با من از روش های غیر معمول بهره بری و استفاده می کند؟

 

 

 

 

 

 

آمدن به خواب امری طبیعی تلقی می می شود ، ولی باید توجه داشت تلفن زدن و همچنین بر کاغذ نوشتن و همچنین در جسم یک کبوتر حلول کردن هر چقدر هم که ملموس باشد و همچنین به چشم خود ببینی و همچنین به گوش خود بشنوی ، باز هم باور آن هم جهت کسی که ندیده می باشد، سخت می باشد. ناگهان صدای او بلند شد ، نه از روبه رو یا از پشت سر که از همه جهات، ومن که به هر سو می چرخیدم ، در وضوح صدا دگرگونی و تغییری احساس نکردم:

 

 

 

 

 

 

_ بستگان و همچنین دوستان را به آن هم خوابشان رفتن کفایت می باشد،‌ولی باید توجه داشت تو که راوی منی ، بایستی و حتما حضور مرا احساس کنی و همچنین لمس کنی و همچنین دریابی که آنچه نامش عند ربهم یرزقون می باشد ، چیست؟ که اذن خداوند به شهید تا به کجاست؟ که شهید عزیز کرده خداوند می باشد و همچنین هر شهید بنا به درجه اش نزد حق تعالی می تواند تا آنجا پیش رود که همچنین و علاوه بر حضور در خواب به حضور در بیداری نیز اقدام کند تا مایه عبرت غافلان گردد تا آن دنیای فانی را که کفی بر دهان ابدیت می باشد ، به هیچ گیرد و همچنین بداند آنچه حقیقی می باشد ،‌نه دنیا که آخرت می باشد. پس تو روایت کن مرا آنچنان که به اقتدار و قدرت لایزال حق تعالی دنیا را در مشت دارم و همچنین دلم جهت دنیا زدگان سخت می سوزد که غافلانند….

 

 

 

 

 

 

زانو زدم و همچنین دست هایم را دراز کردم تا به دستانی که می دانستم دست دراز شده ام را رد نمی کنند، لمس شوم ، و همچنین شروع کردم به گریه کردنی سخت و همچنین به صدایی بلند که تاب نگه داشتن نفس را در سینه نداشتم. گفتم: حاجی جان، شفاعت ما یادت نرود… و همچنین سر بر سجده گذاشتم و همچنین نالیدم :دریغا…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در صورتی که اتفاق غیر مترقبه ای پیش نیا ید ،به حول و همچنین قوه الهی با آن فصل کتاب رابه پایان می برم .فصلی که در آن هم نشستی جهت پرداختن به وجوه نظامی شخصیت حاج یونس از دید همرزما نش برپاست آقایان سلیمانی ،خوشی ،محمد زنگی آبادی و همچنین نجف زنگی آبادی در آن مجلس حاضرند و همچنین حامل خیلی زیاد سلامی از دوستان غیره ای که مایل بو ده اند در آن جلسه حضور پیدا کنند ،ولی باید توجه داشت متاسفانه امکان حضور برایشان فراهم نشده می باشد و همچنین خواهش کردند در صورتی که می می شود ،آن نشست را جهت فرداشب هم تکرار کنیم .خدمت آن دوستان عرض کنم که همه چیز بستگی به آن فصل دارد ،فصلی که به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست چگونه سامان خویش را پیدا کند ،زیرا علی رغم نظر دوستان آن من نیستم که او را مشخص کردن می کنم ،بلکه اوست که زیرا و به درستی که نطفه ای در رحم مادر پرورش پیدامی کند بی آنکه مادر از کیفیت آن رشد آگاه باشد ،بی آنکه بداند پسر می باشد یا دختر ،یا بداند زشت می باشد یا زیبا ،هر چند نقش مادر جهت رشد آن نطفه حیاتی می باشد و همچنین بی وجود او آن هم رشد امکان ندارد .

 

 

 

 

 

 

دوستان حاضر همه با هم ساعتی بعد از اذان مغرب آمدند و همچنین هر یک همچنین و علاوه برهدیه ای که جهت مصطفی و همچنین فاطمه خریده بو دند ،طبق قراری از پیش مشخص کردن شده باآن که در منزل و خانه آقا مصطفی همه چیز بود یکی شیرینی و همچنین یکی میوه

 

 

 

 

 

 

می آورد ،طوری که مجلس به چند نوع میوه و همچنین شیرینی آراسته شد .همه آنان با دیدن دست خط شهید منقلب شدند ،گریه کردند و همچنین دست خط را بوسیدند و همچنین از آن هم شهید طلب شفاعت کردند .دست خط شهید همچنان که بر معنویت مجلس افزود ،مجلس را از نشاطی آکند که از درک حضور شهید در میان ماست . آقای سلیمانی اجازه خواستند که از آن دست خط صد ها زیر اکس بگیرد و همچنین پخش کنند تا نشانه ای باشد جهت افرادی که به راحتی از خون شهیدان جهت رسیدن به امیال خود می گذرند .من هم دست خط را به شرط آن هم که به من باز گردانده می شود ،در اختیار ایشان گذاشتم .

 

 

 

 

 

 

می بینم که لبخند از لبها نمی افتد ،چرا که دوستان من به گفته خود بعد از مدت ها در مجلسی گرد آمده اند که تنها و فقط به خاطر حاج یونس برپاست و همچنین قرار می باشد از او بگویند و همچنین از او بشنوند و همچنین آن همه با احساس حضوری قوی او در مجلس می باشد .مصطفی و همچنین گل فاطمه هم حضور دارند و همچنین همه دوستان را صمیمانه عمو جان خطاب می کنند .همسر وخواهر و همچنین دیگر وابستگان شهید و همچنین همسران دوستانش در اتاق دیگر خواهند بود و همچنین منتظر اشاره قلم من که کی سخن را به نظمی در آورم که قافیه و همچنین ردیفش حاج یونس می باشد .نمی دانم او در آن لحظه در کدامیک از اشیای آن اتاق حلول کرده می باشد ،ولی باید توجه داشت هست ،به نیرو حضور آن هم کبوتر و همچنین به وضوح دست خط خویش .

 

 

 

 

 

 

گفتم :من حاضرم .و همچنین لبخند زدم به چشمانی که ناگهان انگار به نوری جز نور خود درخشیدند .آقای سلیمانی گفت :پس تو به ما خط بدهید .گفتم:جسارت می کنم ،ولی باید توجه داشت جهت آن که به قاعده عمل می شود و همچنین فصل بیست و همچنین پنجم که از نظر من مهم ترین فصل کتاب می باشد ،سامان پیدا کند ،بهتر می باشد گزیده بگوییم و همچنین جای تکرار ،حرف های یکدیگر را تکمیل کنیم .آقای خوشی گفت :تو بگویید از کجا شروع کنیم ؟گفتم :در فصل های پیش در صورتی که نه مبسوط ،به زندگی حاج یونس پرداخته شده ،آن هم قدر که مستلزم و نیاز خوانندگان ما را مرتفع می کند چیزی که فصول پیش از آن هم عاری می باشد ،نقش حاج یونس در جبهه هااست .خوانندگان مایلند بدانند که ایشان در جبهه ها چه مسئولیت هایی داشتند و همچنین چگونه و چطوری عمل کردند .محمد زنگی آبادی گفت :چگونه و چطوری می خواهید آن همه مطلب رادر یک فصل جا بدهید ؟لبخند زدم .گفتم :راهش را پیدا می کنیم .

 

 

 

 

 

 

جمع به شیطنتی که در پاسخ من بود ،خندید .آقای خوشی گفت :در صورتی که علی ساربان می باشد بلد می باشد شترش را کجا بخواباند و همچنین بلند خندید و همچنین با کف دست محکم روی زانوی محمد زنگی آبادی کوبید .نجف زنگی آبادی گفت :پس تو هر جا مورد بهره بری و استفاده و نیاز ضروری دیدید ،صحبت ما را قطع کنید .جمع نظر او را اثبات و یا تایید کرد و همچنین من با شر مند گی عرض کردم آن کار از من بر نمی آید .به صدای بلند خندیدیم و همچنین من افزایش نو ر چراغ رااحساس کردم ،طو ری که از شدتش یک لحظه چشم هایم را بستم .هنگام و زمانی که چشم هایم را باز کردم ،نور چراغ به آن هم شدت بود .

 

 

 

 

 

 

نمی دانم آیا دوستان متوجه بودند یا نه ؟

 

 

 

 

 

 

به آن نقطه اشاره نکردم تا حواس دوستان به آنچه می خواهم جمع باشد .گفتم :پیشنهادی دارم که در صورتی که مورد قبول واقع می شود ؛تکلیف همه روشن خواهد شد .

 

 

 

 

 

 

که از کجا شروع کنیم ،چه بگوییم و همچنین به کجا ختم کنیم .

 

 

 

 

 

 

_ خوب می باشد

 

 

 

 

 

 

_عالی می باشد

 

 

 

 

 

 

_ما همین را می خواستیم. گفتم :خیلی زیاد خوب ،می می شود به مسئولیت هایی که ایشان داشته اشاره کرد و همچنین در صورتی که مطلب مهم یا خاطره ای از آن هم مسئولیت به یاد هر یک از دوستان آمد ،تعریف کنند .آقای سلیمانی لبخند زد : به کجا ختم کنیم ؟گفتم :به شهادت او .ناگهان آقای خوشی زد زیر گریه و همچنین گریه او انگار دریایی باشد ،امواجش را بر ساحل چشمان همه ما ریخت و همچنین آن بهترین شروع بود ،آقای خوشی با صدایی که بغض آن هم رابالا و همچنین پایین می کرد ،گفت :آن گریه نه جهت رفتن او که جهت ماندن خود می باشد و همچنین به زانوی خود کوفت .نجف آقا و همچنین محمد آقا به پیشانی زدند و همچنین آقای سلیمانی سرش را زیر انداخته بود و همچنین بدنش راآرام آرام تکان می داد .فاطمه ومصطفی با حزن به تک تک ما نگاه

 

 

 

 

 

 

می کردند .آن هم که گریه راختم کرد شروع کننده اش بود گفت :اولین مسئولیت او آموزش نیرو هابود .

 

 

 

 

 

 

آقای سلیمانی سر تکان داد و همچنین گفت :درست می باشد .

 

 

 

 

 

 

آقای خوشی ادامه داد :تو کار آموزش از کارایی خیلی خوبی برخوردار بود .

 

 

 

 

 

 

محمد آقا گفته استاوبه مسائل نظامی و همچنین انواع صلاح ها و همچنین طرز به کار گیری و همچنین آموزششان آشنا بود ،جهت همین هم آموزش تاکتیک داشت و همچنین هم آموزش سلاح .

 

 

 

 

 

 

آقای سلیمانی گفته استهمین آشنایی با تکتیک و همچنین اسلحه باعث می شد تو ماموریت هایی که به عهده داشت بتواند خوب اراده و تصمیم راسخ گیری کند. آن خیلی مهم می باشد که آدم بداند چه گلوله تفنگ ای به طرفش می آید . انفجار هایی که که صورت می گیرد ،مال کدام سلاح می باشد .آقای خوشی گفت :در صورتی که بگویم همه فن حریف بود ،گزافه نگفته ام .راننده بلدوزر زخمی می شد ،خودش می نشست پشت بلدوزر و همچنین کار را ادامه می داد .جهت راننده تانک اتفاقی می افتاد ،خودش تانک را به حرکت در می آورد .توپچی مجروح یا شهید می شد جای او را می گرفت .آقای سلیمانی گفت :جهت همین نیرو به چنین فرماندهی اعتماد می کرد و همچنین حر فش را می خواند .نجف آقا گفت :در یاد دادن خیلی وسواس نشان می داد و همچنین از

 

 

 

 

 

 

نیرو ها هم توقع داشت که با دقت یاد بگیرند .آقای خوشی گفت :جدی بودنش را در آموزش خیلی از نیرو ها تحمل نمی کردند .گله می کردند .

 

 

 

 

 

 

آقای سلیمانی لبخند زد وگفت :کار به شکایت هم کشیده می باشد. آقای خوشی گفته استحتی یکی از بچه ها ،اسم نمی برم ،آمد به من گفت :آن حاج یونس عمله افغانی می خواهد .من دیگر با او کار نمی کنم .بریده ام. نجف آقا گفت :آن به خاطر احساس مسئولیتی بود که داشت .ماموریتی که به او می سپردند بایستی و حتما دقیق انجام می داد و همچنین جهت همین از نیرو ها توجه کامل می خواست و همچنین آن جهت بعضی که توی کار خیلی جدی نبودند طاقت فرسا بود . محمد آقا لبخند زدو گفته استنمی گذاشت نیرو ها یک لحظه از زیر کار در بروند یا بی کار بمانند .یعنی خو دش هم همین روش بود .پا به پای نیرو ها کار می کرد . هنگام و زمانی که هم که کار ها انجام می شد ،می نشست قرآن و همچنین نهج البلاغه می خواند.

 

 

 

 

 

 

نجف آقا گفته استخیلی کم استراحت می کرد .آقای خوشی گفته استخیلی روی خودش مسلط بودن و تسلط داشتن داشت .مثلا می گفت من می خواهم بیست دقیقه بخوابم .چشم هایش را می بست و همچنین درست بیست دقیقه دیگر باز میکرد در حالی سر حال و همچنین قبراق شده بود .

 

 

 

 

 

 

گفتم:فرمودید از ایشان شکایت شده می باشد .واقعا !! آقای خوشی گفته استمتاسفا نه بله .آقای سلیمانی گفت :چه جای تاسف می باشد هنگام و زمانی که دادگاه حکم برائت او راصادر کرد ؟

 

 

 

 

 

 

گفتم :پس کار بالا گرفته می باشد .آقای خوشی گفت :بعد از عملیات رمضان حاجی به یک سری از گردان ها آموزش می دادو البته طبق روش خودش سخت گیری می کرد تا نیرو ها زبده شوند .مثلاشب ها ساعت دو یا سه بر پا می داده و همچنین نیرو ها را در کوه و همچنین دشت می دوانده، جلویشان مین منفجر

 

 

 

 

 

 

می کرده، جهت همین عده ای از نیرو ها شکایت می کنند و همچنین از دادگاه حاجی را می خواهند و همچنین به او اعتراض می کنند که کجای قرآن نوشته که نیروهابه دلیل عدم آموزش صحیح و همچنین آماده نبودن جسمانی بروند مجروح شوند ،شهید شوند ؟دادگاه نظر او راتایید می کند و همچنین البته سفارش می کند که قدری

 

 

 

 

 

 

ملایم تر رفتار می شود .

 

 

 

 

 

 

نجف آقا گفته استبس که خودش در مقابل سختی ها صبور بود ،فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن می کرد دیگران هم مثل خودش خواهند بود .دیدم که نور چراغ به نور عادی خود بر گشته می باشد ولی باید توجه داشت بی قراری مصطفی مرا با شک انداخت که آیا اینک جسم او میزبان پدر می باشد ؟

 

 

 

 

 

 

آقای سلیمانی گفته استصبرش؛مقاومتش واقعا مثال زدنی بود .چند تا از بچه ها خیلی مقاوم بودند ،یکی علی شفیعی بود ؛یکی حاج اکبربختیاری بود و همچنین یکی هم حاج یونس .دیگران شاید یکی دو روز اکثرا و بیشتر زیر آتش سنگین دشمن تاب

 

 

 

 

 

 

نمی آوردند .حساب کنید .شبی صدها گلوله تفنگ روی سر آدم بریزد ،روحیه ای جهت آدم باقی نمی ماند ،ولی باید توجه داشت حاج یونس انگار هر چه اوضاع سخت تر می شد ؛شادتر می شد و همچنین اکثرا و بیشتر نیرو می گرفت .عملیات والفجر هشت چند ماه طول کشید ،حالا از آماده سازی قبل و همچنین تثبیت بعدش بگذریم او تمام مدت ،آنجا بود بدون آن که یک روز بیاید اهواز و همچنین مثلا حمامی برود و همچنین…

 

 

 

 

 

 

آقای خوشی گفته استصبر او در مقابل شهادت دوستان هم مثال زدنی بود .تو لحظاتی که دوستان آدم شهید می شوند ،خیلی سخت می باشد که بتوانی خودت را کنترل کنی .

 

 

 

 

 

 

آقای سلیمانی گفت :به عنوان فرمانده مسئولیت آدم سنگین تر می باشد ،زیرا و به درستی که همین که شروع کنی به گریه کردن و همچنین ضعف نشان دادن ،روحیه نیروها را پایین می آوری .حاج یونس در صورتی که عزیزترین دوستانش هم کنارش شهید

 

 

 

 

 

 

می شدند ،خم به ابرو نمی آورد وسریع او راجمع جور می کرد و همچنین به عقب می فرستاد .

 

 

 

 

 

 

نجف آقا گفت: در صورتی که هنگام و زمانی که در ختم یکی که شهید شده بود ،شرکت می کرد ،زار می زد و همچنین حتی به چشم خودم دیده ام که روی سنگ قبر می خوابید و همچنین آن هم را می بوسید .

 

 

 

 

 

 

محمد آقا گفت :طوری گریه می کرد که هر کس نمی دانست ،فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن می کرد پسری در مردن و مرگ پدرش گریه می کند یا پدری در مردن و مرگ پسرش .

 

 

 

 

 

 

آیا فاطمه از خستگی جسم خود خواب رفته یا از آرامش حضوری که او را به مهر خویش خوابانده می باشد ؟

 

 

 

 

 

 

نجف آقا گفت :صبور و همچنین مقاوم و همچنین غیرتمندبود .

 

 

 

 

 

 

آقای خوشی گفت :غیرت از آن بالاتر که تو لحظات بحرانی جنگ که گاهی همه چیز نزدیک بود از دست برود ،حاجی با غیرت و همچنین شجاعتش بحران رارفع می کرد ؟

 

 

 

 

 

 

آقای سلیمانی گفته استتو بعضی بحران ها یا فرمانده بایستی و حتما خودش .حضور داشته باشد یا نماینده ای بفرستد که اقتدار و قدرت اراده و تصمیم راسخ گیری بالایی داشته باشد و همچنین در ضمن مورد قبول نیرو ها باشد .یعنی نیروها او رابشناسند و همچنین بدانند که مرد عمل می باشد و همچنین اقتدار و قدرت آن رادارد که آنها رااز بحران خارج کند .حاج یونس یکی از آن اشخاص بود .مثلادر کربلای سه هنگام و زمانی که اوضاع بحرانی شده بود طوری که پیشروی دیگر ممکن نبود و همچنین نیروها کاملا زمین گیر شده بودند و همچنین دشمناز هر طرف روی سرشان آتش می ریخت ،یک دفعه حاج یونس می باشد که به عنوان راه گشا در آن هم حجم آتشی که کمتر کسی جرات سر بلند کردن دارد ،بلند می می شود و همچنین تیر بار را روی ارتفاعات مستقر می کند و همچنین با تیر اندازی خود را ه رابرای پیشروی بچه ها باز می کند .آن نه تنها دل شیر می خواهد که غیرت حاجی را نشان می دهد که نمی گذارد آنچه به دست آمده ،از دست برود،حتی به نرخ جانش .

 

 

 

 

 

 

آقای خوشی گفت :تو کربلای پنج هم همین روش بود .

 

 

 

 

 

 

محمد آقا سر تکان داد وگفت :کربلای پنج

 

 

 

 

 

 

در کلامش می شد تصور شهادت حاج یونس را دید و همچنین من متوجه شدم که فاطمه بیدار شده می باشد و همچنین با دقت به صحبت های ما گوش می دهد .حالت خواب آلودگی داشت .پس خواب نبوده بلکه چشم به روی ما بسته بوده و همچنین به روی پدر گشوده بوده می باشد.

 

 

 

 

 

 

آقای خوشی گفته استتو همین عملیات می باشد که به یکی از بچه ها می گوید عمر من مثل خورشید در حال غروب می باشد .صدای گریه از اتاق زن ها برخواست.

 

 

 

 

 

 

محمد آقا گفته استحاجی عملیات را به خوبی پیش برد تا آن که تیر خورد.

 

 

 

 

 

 

آقای خوشی گفت :با وجود تیری که خورده بود دست بردار نبود.

 

 

 

 

 

 

محمد آقا گفته استبه زور با آمبولانس از خط می آوردنش عقب تا تخلیه می شود که آن هم جا گلوله تفنگ توپی ِآمد و همچنین…

 

 

 

 

 

 

نجف آقا گفت :من تو اسارت بودم که خواب شهادتش را دیدم. شب شهادت حاجی خواب دیدم که رفتم در منزل و خانه شان . در زدم مادرش در را باز کرد .پرسیدم یونس کجاست ؟گفت صبر کن صدایش کنم .او که رفت یونس آمد با هم پیاده راه افتادیم .یک دفعه دیدم تو ماشین نشستیم و همچنین با سرعت می رویم .خانمش هم عقب نشسته بود و همچنین مصطفی را بغل داشت . یک دفعه دیدم تو بیابانیم و همچنین از ماشین هم خبری نیست .همین روش که پیاده می رفتیم رسیدیم به یک رشته سیم برق .حاجی همین که می خواست از روی سیم ها بگذرد ،سرو گردن و همچنین دست راستش خوردبه سیم ها .سریع مصطفی را به دست من داد و همچنین محو شد .من هر چه به اطراف نگاه کردم او راندیدم . اولین فکری را که بعد از بیداری به ذهنم رسید آن بود که حاجی شهید شده و همچنین شروع کردم به گریه کردن .فردا رادیو عراق اعلام کرد که لشکر ۴۱ راتار ومار کرده و همچنین تعدادی از فرماندهانش شامل حاج یونس شهید شده اند و همچنین نفسی را که حسرت سنگینش کرده بود ،با صدا بیرون داد و همچنین من از سنگینی نفس او احساس کردم هوای اتاق سنگین می باشد .نه آنکه کسی سیگار بکشد .یا هوا مانده باشد هوا تر وتازه بود ،حتی فر حبخش، ولی باید توجه داشت سنگین آن هم هوایی که آدم را از خوشی لخت می کند و همچنین به خواب می برد ،مثل خنکای سایه درختی در کنار جویی که آبش با فشار می گذرد .مطمئن بودم آن ازاثر حضور شهید می باشد که فرزندان و همچنین دوستان و همچنین همسر و همچنین خانواده اش را و همچنین مرا به آن هوا می نوازد .که آن منزل و خانه انگار جدا افتاده از زمین می باشد .معلق می باشد درآسمان و همچنین می خواهد ما راخواب کند تادر خواب بر ما ظاهر می شود و همچنین من احساس کردم فصل بیست و همچنین پنجم فصل پرواز می باشد نه فصل نشستن و همچنین آن فصل دیگر قرار شنیدن ندارد بلکه به هوای دیدن می تپد و همچنین مرا وا می دارد که بگویم :تو هم احساس

 

 

 

 

 

 

می کنید؟

 

 

 

 

 

 

پرسیدند :چی را ؟

 

 

 

 

 

 

گفتم :حضور شهید را؟

 

 

 

 

 

 

از نگاهشان فهمیدم که منظو رمرا متوجه نشدند و همچنین فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن می کنند منظورم از حضور خاطره شهید می باشد.

 

 

 

 

 

 

گفتم:آخر در صورتی که تو تنها و فقط دست خطش را دیده اید ،من صدایش را شنیده ام !!باحیرت به هم نگاه کردند .گفتم :با تلفن .حیرت بدل شد به نا باوری .گفتم :خواهش می کنم شک نکنید .باعث می می شود او آن مجلس را ترک کند .

 

 

 

 

 

 

آقا مرتضی گفت :داداش دیشب به خواب من آمد و همچنین ساعت وارد شدن ایشان را به زنگی آباد گفتو سفارش کرد که بروم سراغشان .گفتم دست خطش را چه ی گویید ؟آن هم که جای شک ندارد .دارد ؟

 

 

 

 

 

 

آقای سلیمانی گفته استما شک نداریم…یعنی من…

 

 

 

 

 

 

نجف آقا گفت :شک نیست،حیرت می است و خواهد بود.دیدن چنین چیزی کم نیست .

 

 

 

 

 

 

محمد آقا گفت :معجزه می باشد .

 

 

 

 

 

 

آقای خوشی گفته استراستش رابگویم ،در صورتی که دستخط را نمی دیدم ،دستخطی را که می شناسم و همچنین در صورتی که جوهرش به آن تر وتازگی نبود ،باور نمی کردم،ولی باید توجه داشت حالا هر چه بگویید باور می کنم . در صورتی که بگویید اینجاست ،شک نمی کنم .در صورتی که بگویید الان ظاهر می می شود و همچنین خود را به ما که آرزوی دیدارش را داریم ،نشان می دهد ،باور می کنم و همچنین به احترام حضو رش می ایستم و همچنین منتظر می مانم تا ظاهر می شود .آنچه آقای خوشی گفت ،مرا لرزاند و همچنین آن هم روش که آماده ایستاد که انگار قرار می باشد حاج یونس ظاهر می شود ،به نظرم آمد که شدنی می باشد ،می می شود ،و همچنین آن ،آن هم قدر جدی شد و همچنین جا افتاد که همه بر خواستند .اندام آقای خوشی از شدت گریه بی صدا تکان می خورد .صدای گریه زنها که از اتاق برمی خواست ،او هم صدای گریه اش را رها کرد .دیدم اوضا ع دارد از دست من خارج می می شود .که فصل هوای خود را در سر دارد و همچنین قلم به راهی می رود که هوای اوست و همچنین هوای او هوای رهایی می باشد و همچنین مرا از خود بی خود می کند که بی اختیار شوم وفریاد بزنم (حاجی …حاج یونس عزیز )نجف آقا فریاد زد :یونس جان …

 

 

 

 

 

 

آقا مر تضی گفت :برادر.

 

 

 

 

 

 

آقای سلیمانی مبهوت گفته استحاجی جان …

 

 

 

 

 

 

صدای شوهر یا همسر خود برخاست :حاج آقا …

 

 

 

 

 

 

به فاطمه و همچنین مصطفی خیره شدم ،حیران که هوای فصل گرفته بودشان ،به من خیره نگاه می کردند .

 

 

 

 

 

 

گفتم :تو چرا ساکت ایستاده اید ؟چرا پدرتان را صدا نمی زنید ؟و همچنین به طرف فاطمه خیز بر داشتم .

 

 

 

 

 

 

گفتم:مگر نمی خواستی او راببینی ؟فاطمه گریان به طرف اتاق زن ها دوید و همچنین مصطفی پشت دستهایش را به روی چشم هایش کشید و همچنین آرام گفت :بابا جان گفتم :بلند تر .

 

 

 

 

 

 

مصطفی فریاد زد:بابا.

 

 

 

 

 

 

فریاد او گریه زنان را به شیون و همچنین گریه ما را به اربده ای بدل کرد که از آن هم حاج یونسی عظیم برآمد .فریاد زدم:حاجی …تو را به شهادتت قسم که در صورتی که اذن داری ،خودت را برما نمایان کنی ،حتی یک لحظه ،که ببینیمت …لمست کنیم …متبرک شویم …

 

 

 

 

 

 

_ ناگهان چراغ پر نور شد و همچنین ناگهان خاموش شد .از شدت تاریکی فهمیدیم که چراغ اتاق دیگر نیز خاموش شده می باشد .تنها و فقط صدای شیون و همچنین فریاد به نام حاج یونس بلند بود .که ناگهان آن هم همه تاریکی به ظهور نوری ملایم روشن شد و همچنین بیشترو اکثرا و بیشتر رنگ گرفت تا به رنگ طلایی حضور او متوقف شد در هیات یک آدم ،رشید که در برابر چشمان حیران ما زیر فشار خرد کنندصدای قلب ما شروع به چرخش کرد و همچنین برابرهر یک از ما ایستاد و همچنین ماتفقد شدیم و همچنین مهربانی از ما گذشت و همچنین سپس به اتاق دیگر رفت و همچنین ما که ایستاده بودیم و همچنین یونس یونس از زبانمان نمی افتاد ،طاقت از دست دادیم و همچنین افتادیم و همچنین من فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن کردم مگر قلم خود شهید بتواند آن ظهور رابنویسد .آن هم نور طلایی به اتاق باز آمد و همچنین به آن هم ملایمتی که ظاهر شده بود ،محو شد و همچنین من دلم نمی خواست چراغ روشن می شود. دلم می خواست درآن تاریکی که همه چیز درش پیدا بود ،سر به سجده برم وفریادزنم :عنده ربهم یرزقون …       علی موذن

 

 

 

 

جهت شادی روح همه شهدا صلوات بفرستید

 

 

 

 

 

 

 

مباحث و مطالب مشابه

ّبسم الله الرحمن الرحیم

علی یک شب به ذات خود سفر کرد

شبی را با خدای خود سحر کرد

در صورتی که بینی خدایی میکند او

کمال همنشین در او اثر کرد

سلام

با عرض معذرت تا روز ۱۵ شهریور نیستم و همچنین نمیتونم به نظرات جواب بدم

یا حسین

آموزش دانلود از وبسایت و مرکز خبرهای جدید

up.php?file=1476729250478799 untitled 1 کرامات فوق العاده شهید زنگی آبادی

فروشگاه وبسایت و مرکز خبرهای جدید

کرامات فوق العاده شهید زنگی آبادی در تاریخ ۲۳ September 2018 | 12:41 pm نشر یافته شده شده می باشد

مطلب پیشنهادی

نماهنگ “ما می رویم” با صدای حامد زمانی

نماهنگ “ما می رویم” با صدای حامد زمانی |نماهنگ “ما می رویم” با صدای حامد …